X
تبلیغات
ادعونی استجب لکم

ادعونی استجب لکم

معارف-ادبی

شعرای من تقدیم به قلبهای نورانی....

وقت نمازآمدخدایابایدنمازم رابخوانم

خواهم دعایم چون چمنزاردرقالب شعرم کشانم

خواهم بخوانم دوست رادوست آری خدایابندگانیم

بایادمهربی زوالت بدبندگانی زندگانیم

یارب ببخشاخاک راخاک این خاک راکه جان بگیرد

جان مسافرهاست باعشق ازکاروان تاوان بگیرد

وقت نمازآمدخدایابرخیزفرصت تنگ تنگ است

الله اکبرحق بزرگ است قلب منافق وه چه رنگ است

دست دعایم راشناسی ای آسمان هفت درهفت

گرفرصتی تاآسمان هست جان اسیران ازقفس رست

من دوست دارم عطرباران ،باران ،گل احساس دارد

گل واژه هایی داردای دوست گرچشم دنیاپاس دارد

***********************

شورمدینه النبی دردل من چهاکند

دیدن روی مصطفی(ص)آرزویم رواکند

چه سرخوشی خیال من به کوچه باغ خاطرش

وصف رخش شنیده ای دل زکفت رهاکند

چوابرسایه افکنش برقدمش مفتخری

نوربودچهره ی اوحورچه ادعاکند

ازغم دوری تومگوهمدم حنانه شدم

کاش قدم رنجه کنددردمرادواکند

می نگردبریده دست هرقدمش به پشت سر

وای!گل محمدی خارزپاجداکند

**********************

غزل وباده وساقی همه این جاست بیا

شوروبزم وسخن عشق چه زیباست بیا

باملایک به سراندازی وپاکوبی شد

حافظ ونغمه ی اوهمدم دلهاست بیا

به طرب خانه ی افلاک ندامی آید

که شراب وغزل وشورشکوفاست بیا

ترک شیرازی اگرخال به رندان بخشد

به سمرقندوبخارا سفرماست بیا

هرتپش آینه ازدوست سخن می گوید

به نظربازی اوغلغله برپاست بیا

بگذرشاخه نبات ازشکرین باده ی بزم

به تماشای توحافظ همه شیداست بیا

اگرازحرف غزل طبع توسرمست نشد

بزم ماهم نفس جام ومسیحاست بیا

بانگ قرآن وخروشی که ملایک دارند

ازبرحافظ شیرازبه دنیاست بیا

می روم می گذرم جام بیاورآن جا

که ملایک به سرواقعه غوغاست بیا

*********************

حافظ سلامی آشناای نازنین ای نازنین

ای شمس شیرازی سلام من مولوی هستم ببین

ای ترک شهرآشوب من ای خنده ی جان سوزمن

ای سربه سرحرف دلم صدآفرین صدآفرین

هستی بلای جان ودین خوش دم زیاری می زنی

یاربلاقامت تویی ای فال توسرَجبین

چشمان اشک آلوده ام بغض گلوبشکسته ام

داردسلامی برتوای خاک درت درَثمین

جانهافدای مقدمت دلهابه قربان رهت

خوش می روی خوش می روی داری نشان ازیاسمین

دادی به خاک راه خودطوفان آه خسته ام

کردی هزاران ماجراای همدم کفرویقین

کفرتوباایمان بود مهرتوجسم وجان بود

عشق تودرمحشرزندآبی به رخسارغمین

حافظ چه بزمی باشکوه حافظ چه نامی آشنا

جان مراطفلی نماچون موم دردستت ببین

بیت الغزال معرفت هربیت ومصراع توبود

من بی خبرازواقعه گفتم تورامسندنشین

مسندنشین شهردل آتش بیارمعرکه!

ازمحتسب روی گریزباجام وحدت همنشین

جنت فراوان دیده ای درباغ وبستان غزل

جنت رسانیده توراحوروملایک همنشین

*********************

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 19:47  توسط زیباجنیدی  | 

شعرای من به چشمای قشنگ شماکه دارین می خونین گل باشین وبهاری!

« سراب »

تابلويي از نگاه خواهم شد

از نظر بيگناه خواهم شد

حرفها پرسشي است در ذهنم

عشق بي سر پناه خواهم شد

چه اميدي سراب بود و گذشت

جرعه جرعه به چاه خواهم شد

وعده ها ساحلي است در غربت

موج ها سر به راه خواهم شد

يك پري بود و فائزي در دشت

زاهد خانقاه خواهم شد

در تبسم عجيب خاطره هاست

پيش چشم تو آه خواهم شد

مي روم لحظه ها چه بيتاب است

چشمه  اي رو ، به ما ه خواهم شد

*******************************

« دريا دلا »

آتش بر اين سودا فكن

آشفته بي پروا فكن

مجنون رسوا را ببين

ليلاي دلخون را فكن

دست غزل ها را بيا

در مثنوي ها بشنويم

چشم سخن ها را ، ولي

پاي رباعي بشكنيم !

آتش فكن آتش فكن

دريا دلا دريا دلا !

ليلا منم مجنون تويي

«من»«تو» شود «ما» مبتلا

اي آسمان آشنا

آبي ترين دريا بيار

چشمي كه بر شبنم نشست

پاي شقايق ها بكار !

*****************************

« طالب روز جزا »

جامي بنوشان حافظم از چشمه ي نور خدا

گرد خراباتم ببين ، بيرون فكن دلق ريا

دست مرا در دست گير ، اي چشمه سار روشني

چشمان من روشن ز تو ، ياسین تبارك مرحبا

امشب عجب  بزمي گرفت از فكر ياران در دلم

گرد  جدايي مي زند آهنگ رفتن در خفا

من با تو بودم هم نفس اما چرا گشتي جدا

دوري عجب سرمايه اي است با خاطراتي جانفزا

حافظ نمي داني چقدر از جمله عالم خسته ام

دستي مرا ياري نكرد ، اما دلم غرق دعا

خواهم دلم با عطر گل خوشبو شود شيرين شود

صلوات بفرست بر رسول (ص) اي طالب روز جزا

يارب دلي خواهم ز غم ، طوفان تقديرش به كف

دست قدر را پی  زند ، ذرّه صفت در ادّعا !

****************************

« بهانه ي من »

دل ديوانه عاشق چشم است

چشم را روزگار مي بيند

اي دريغا ، نياز معشوق است

عاشقي را به اشك مي چيند !

قلب عاشق هميشه توفنده است

ابر دريا زغم چه مي فهمي ؟!

كوله باري به آسمان داري

آه باران ، نداشت دل سهمي ؟!

کوچه با غم به رنگ آبي هاست

چه غروري به زير پا افتاد

گل برايم هزار دسته مكن

اي محبت وفا كجا افتاد ؟!

در خيالم به عشق مي خندم

عاشقي رمز آسماني هاست

از غزل تا ترانه بيزارم

واژه ها سرخوش از جواني هاست !

مر روم بيدلي بهانه ي من

يادگاري است عشق : لبخندم

آخرين بار باشد اي گل چين !

تو ، به من گفته اي كه : دل بندم !

من به كه آسمان بگويم ياس ؟!

ياسمن در خزان مرا فهميد

برگ هايش ز شاخه مي كندم

زير رگبار آه مي خنديد !

*************************

« ديدار سيّد (ص) »

شب آمده ، من هستم و ياس

ياس سپيد و پاك قرآن

هر واژه اش چون گوشواره

در گوش جانم گشته تابان

خورشيد دارم در كنارم

خورشيد من قرآن ناب است

شهري كه دارد ره به عقبي

حتي نظر بر آن ثواب است

با خويش گفتم ، امشب اي دوست

نيت به دل دارم خدارا

در خواب بينم نور احمد (ص)

عطر گل شيرين لقا را

شب خواب ديدم آسمانم

نه شهر دل در آسمان بود

نور محبت موج مي زد

اسرارها در دل نهان بود

مردم به روي موج دريا

من نيز چون يك رهگذاري

دريا قشنگ و با صفا بود

كم بود عكس يادگاري !

سيّد مرا مي خواند از دور

با عطر گل دل بسته بودم

در دستهايم كوزه آبي

رفتم به سويش پر گشودم

انگار قدري فاصله بود

بين من و ديدار سيّد

فردي رسيد و گفت : هان تو !

مي خواندت انگار سيّد

گفتم : بيايم فرصتي هست

ديدم به روي موج مردم

يكباره گفتم : كو كجا رفت

بر باد شد بر اوج مردم !

نور محبت در دلم بود

از خواب بيدار است اين دل

عطر خوش از كوي بهشت است

آري به منزل هاست حاصل

ديگر هراس از غم ندارم

غم شاهكار خلقت آمد

هر جا غمي زد ريشه جا كرد

پايان درد و محنت آمد

باور نداري نه يقين است

غم معجزه در قرن باشد

دارد محبت دارویی  ناب

هم معجزه در قرن باشد

*****************************

« تجسم توحيد »

آسمان بي بهانه مي خواهم

نكند آفتاب مي خواهي

آه روياي ديشبي آن ماه

شاعرانه به خواب مي خواهي

وه چه شور و نشاط در دل بود

آبشاري و ماه در چشم است

كاش رويا نبود صادق بود

صبح گشته و آه در چشم

ساقيا وعده داده اي گل را

شبنم او به ناز خواهي برد

ذره اي هست رقص كنان تا نور

همدم صبح راز خواهي برد

ساقيا مژده اي دلش خواهد

از فسون و ترانه بيزار است

آه خواهد دلش كه پر گيرد

طفل دل عاشقانه بيدار است

خواهد اي ساقي ترانة وصل

دست او را به دست خود گيري

جمع توحيد و نور بنشاني

جام ياسين و كهف برگيري

خواهد آري دلش صفا گيرد

از شكوه تجسم توحيد

باغ گلهاي عشق يك عمري

گل بچيند … مگر دعا نرسيد ؟!

*****************************

« دوئل »

شب ها عجب يلدا شده ، قدري عجيب است

دلها عجب تنها شده ، قدري عجيب است

دم مي زدي از لحظه هاي با تو بودن

غمها عجب شيدا شده ، قدري عجيب است

دل در كف دست و به كف داري سر خويش

دريا شدن با ما شده قدري عجيب است

اي وعده هاي پوج در پوج زر آلود !

ليلاي تو پيدا شده قدري عجيب است

غير از خداي كعبه معبودي نجويم

اين كعبه در دل وا شده ، قدري عجيب است

دست رقيبت  را به دست من كشاندي

بحث دوئل غوغا شده ، قدري عجيب است

جوشانده اي جان را شرابي از خم دوست

چشمي به مه بينا شده قدري عجيب است

هرگز خيال وصل در باور ندارم

يك شمع بي پروا شده ، قدري عجيب است

من باور اين سر به سر غم مي شناسم

عطر خدا بر پا شده ، قدري عجيب است

ياسين مگر در قلب او غوغا ندارد

اين چشمه «زمزم» جا شده قدري عجيب است

******************************

« ساحل »

به خنده گفت : حلال كرده اي مرا يا نه ؟!

حلال به شرط چاقو ! قيامتي است ، پروا ، نه ؟!

هزار بار اين دل بي كينه بخشد و گذرد

ولي تو اي دل غافل ز غصه ها ، پا نه !

حديث روز جزا ، ساده دل گناه نكرد

كه در دل او جز خداي دانا نه

دلم شكسته بپرس آي شكسته بندي نيست ؟!

به عفو لذتي است كه در انتقام مأوا نه

گذشته دلم از تو و ترانه ي وصل

سروده ام غزلي نازنين به دعوا نه !

تو آن قيامت عشقي كه در زمين رخ داد

دل رميده ي زيبا زبام تو … يا نه !

عجيب خاطره ها بر سرم شده آوار

گذشت فصل رسيدن به عشق آوانه !

دعاي خير بدرقه ات مي روم صدا نزني !

كه دوري و دوستي در مرام ما تا … نه !

نه اي غريبه ي عاشق هوا بهانه ي توست

كبوتر دل  دانه خواست شيدا نه !

گذشت اسب نگاهت حلال خواهم كرد

به لحظه اي كه دگر جز كفن تمنا نه !

عجيب كينه گرفتي تو هستي آيا «تو»

سراب «ما» ست گذر كن كه غير یلدا نه !

من و تو يك زمان آرزوي دريا واي

به قطره ي اشك قايقي ساخت با ما نه

غريب ثانيه ها مي روم صدا نزني

دل هميشه ي عاشق به غم شكوفا نه

غمي كه دلم را به عرش خواهد برد

زمين زده ام غير حق نظر وا نه

برو قبیله ي عاشق هزار رنگ و رياست

منم رسيده به ساحل به شهر رويا نه

حقيقت هر قصه اي يكی دانه است **

كجاست صاحب پيمانه  دشت پيما ، نه ؟!

غزال چشم سياهم ، حلال خواهم كرد

كه عمر عجب فرصتي است  وعده پيدا نه

*اشاره به بیتی ازمولانا

******************************

« بي گناهم »

اي غزل سر پناه مي خواهم

خسته ام ، تكيه گاه مي خواهم

نوبت شادي دلم گم شد

گم شدم سر براه مي خواهم

آري آن قصه هاي تكراري است

اشك را بي نگاه مي خواهم

زندگي سرد ، دل پشيمان است

چاه ساكت پر آه مي خواهم

بعد از اين دامن فراموشي

راه نه ! عمق چاه مي خواهم

شادمان باش اي رقيب دلم

كه نه اختر نه ماه مي خواهم

ديده اي پر گهر برايم بس

كه نه قرب و نه جاه مي خواهم

آخرين وادي فراموشي

بيگناهم ! گناه مي خواهم

من خرابم اگر چه در مسجد

جاي خوابي پگاه مي خواهم

مي روم اين غزل نمي گويد

قبله گاهم و شاه مي خواهم ؟!

*****************************

« صاعقه »

سراپا واژه ها همرنگ شب بود

چرا شب را به قلبم رنگ كردي

شب آشفته ي خاكستري را

سحر خواندي مرا دل تنگ كردي

شنيدم واژه ها دلگرم مي شد

سراپاي دلم رنگ خدا بود

ستيغ حلقه ي عشق و جواهر

خدايا اين محبت مال ما بود

نمي دانستم اين افسون خفته

خيال يك هوس يك ننگ دارد

نمي دانستم اين گلبانگ تكبير

به زناري دگر آونگ دارد

تپش ها با نگاهم موج مي زد

خدا بود و خدا بود و خدا بود

چه مي دانستم از امواج ساحل

صدف نه! كوسه ها همراز ما بود !

شقايق در نگاهم قصه مي خواند

سرشك ديدگانم را نهفتم

عجب صبري خدا داده كه عمري

برايش راز چشمانم نگفتم

گرفتم با غمي بيداد پرور

غرور سركشم را در حريري

حرير شرم ، تقوا ، عشق ، خواهش

به اميدي كه  ازمن دل نگيري

مرا در التهاب لحظه ها برد

زمان آهسته راز خود عيان كرد

هوس اين التماس نقره اي رنگ

چو الماسي سرشك من جوان كرد

غروب لحظه هاي بيكسي را

كنار ساحل شعرم كشيدم

گرفتم خنجري همرنگ چشمم

و پهلوي غم و دل را دريدم !

چه  مي شد آن نگاه غرق حسرت

كنار من نشسته يار من بود

همان گم گشته ي زندان حيرت

چه مي شد همدم و دلدار من بود

سكوت صبحگاهي بانگ برداشت

بياييد اين كناره قاتلي هست

به روي موج خون قايق نبنديد

چه مي جويد به فكر ساحلي هست ؟!

بياور بندو زنجير و كفن را !

كه قاتل پيش مقتول است مانده

عروس  گفته هايم تور برداشت

حكايت را به چشم باز خوانده

*************************

« حلقه ي طلايي »

سلام اي حلقه ي زرد طلايي

عجب رمز طلايي داري آري !

وصال و عهد و پيمان با گل سرخ

به ليلا آشنايي داري آري

 ببين مجنون دلي با تو نشسته

در اين تاريكي ظلمت درخشي

تو مي داني كه قدر و قرب داري

كه هر دم مي زني در ديده نقشي !

عجب رنگ طلا مردم شكار است

خدايا از قيامت بيم دارم

چه مي شد كيميا در خاك مي ماند

كه من غمگين دلي زين سيم دارم

گمانش هست تازر دارد آقا !

تمام لحظه هايش كاميابي است

نمي داند كه «ايمان» زرناب است

كجا با اهل دنيا راهيابي است

زر و زور و زبان خوش به كامت

نمي خواهد دل زيبا به جز «ياس»

كلام حق به لب آر! ای ابر مرد

نه عيب عابران بي جل و پاس !

سخن اهل لفافه گفتن آمد

يقين دارم يكي پر غصه نالد

و يا در يك شب شعري پر از گل

« قلم » ! نام تو را پروانه نامد !

****************************

« سياه مشق »

با قلم اي هم نفس راهي تو را خواهم كشيد

جلوه اي لبريز از مهر و صفا خواهم كشيد

جوهر دل خسته را با پاكي يك آينه

چشمه سار از چشمه ي نور خدا خواهم كشيد

كودكي ها نقش هاي ساده ي اين ابر و باد

موج طوفان جواني را جدا خواهم كشيد

تا سحر پروانه ي بسمل شده خاكستر است

آتش اين خسته جان را بيصدا خواهم كشيد

ديدگان سرمه خيز ليلي مجنون فريب

در سياه مشق است آن را بي ريا خواهم كشيد

كاش سر مشق وجود شاعران ياري كند

در مسيحاي دعا روح « صفا» خواهم كشيد !

********************************

« گنج و مار »

رمز نگاهي ، بي خبر صد كار دارد

شايد نشاني از غم دلدار دارد

رمز نگاهي گر سبك باري بپويد

تا صبح محشر رايت بيداردارد

غم آتشي در جان من افكنده ، اي دوست

با جان عالم تا سحر پرگار دارد

خوشحال باشي روح عاشق در قيامت

پژمرده ي هر دو جهان انکار دارد !

گفتم : وصال حافظ و يك فال ! خنديد

گفتا : كه حافظ  كي سر آزار دارد ؟!

گر مدّعي آيد كنار تربت عشق

شهد و شكر هم در سر بازار دارد

از چشم عاشق خوب بنگر كينه اي نيست

فصل و وصال از گنبد دوار دارد

حافظ خدا را ، زندگاني زندگي نيست !

بر خاست گفتا : گنج با خود مار دارد !

****************************

« تهجّد »

چه شيرين است با گلزار بودن

گل سرخي در اين بازار بودن

چه شيرين است شبها صحبت شعر

به شوق لحظه ها بيدار بودن

خدايا : چه گلستاني خزان شد !

به ياد آن گل بيخار بودن

خدايا: سال نو دل را جلا بخش

شبي بهر تهجّد زار بودن !

شب و دلتنگي و يك آسمان ابر

چه باراني ! پي ديدار بودن

دلم مي گيرد از اندوه رفتن

همين لحظه بيا بیمار بودن

نظر بر رحمت الله افكن

دل رحمان خود پرگار بودن

نگو او رفت ، ما اهل زمينيم !

خدا كافي است ، با ما يار بودن

دلم را گر شكستي شكوه اي نيست

نمي خواهم شكستن ، خوار بودن

خدايا : عالم دنيا سراب است

خوشا با گنج دور از مار بودن

خدايا : « خوب » يا « بد » زنده هستیم

در اين هستي چرا آوار بودن ؟!

*************************

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 5:57  توسط زیباجنیدی  | 

شعرای من به گلهای همیشه خندان!تقدیم می شود!

« جواب ابلهان »

والا گهر حرفي زدي بر خاك افتاد

چشمت به روي خاك از افلاك افتاد

افلاك نه ! شايد نظر جام جهان بود

انديشه ام پاييز شد چون تاك افتاد

هرگز خيالش را نمي كردم تو باشي

حتي خيال تو ، به سر پژواك افتاد

صدها ماشاءالله بر آن قد و قامت

انديشه ات اي قطره وش ، نمناك افتاد

مغز تو شايد « گردكان » را دوست دارد

چون بهره اش يك پوست در خاشاك افتاد

تا به قيامت روي مكاران نبينم

قلبم از اين غم واژه ها صد چاك افتاد

حرفي زدي تنها نگاهي هست كافي

خاموشي از بهر تو پاسخ پاك افتاد

*****************************

« جوگندم نيارد »

بايد گذر کرد از غمي درسينه  اي دوست

بایدنظرکردبردلی بی کینه  ای دوست

آن غم به دنيا ي محبت راه كي داشت

وين چشم كي بارد غم ديرينه  اي دوست !

تمساح مي خواهي برايت اشك بارد

احساس مي خواهي تو را با ر شك دارد

گلخنده هايت سرخوش از روز جواني است

كردي جواني دوست ! جو گندم نيارد !

ديدي وصال دوستان شيرين و زيباست

در حسرتي از روز باقي آه ! فرداست

امروز در دست تو و فردا سراب است

در انتظاري بشكند ! افسوس رؤياست !

**********************

« وداع »

دردا ، دريغا اي قلم واي !

ديدي چه شد بر خاك افتاد

قلبي كه همچون ياسمن بود

پيچان كفن ، غمناك افتاد !

چه آرزوها در دلش بود

چون قاصدك چرخيد و پر زد

باور نمي كردي سفر را ؟!

چه بي خبر اين مرگ سر زد !

با هق هق گريه نشسته

يك مادر و تنها برادر

انگار گريه نا تمام است

اي كاش چشمي بود ياور

اي آسمان باران نداري

با گريه بر احوال بنگر

خون از فراق يار افشان

بر وارث و اموال بنگر !

اي خانه ي تنها و خالي

آواي خنده نيست باور ؟!

انگار چون خواب دم صبح

در خواب ديدي یار و ياور

ديروز صاحب خانه اي بود

عطر غذا گرماي مطبخ

امروز صاحب خانه اي نيست

يك خاطره سرماي مطبخ

يك آشنا آمد گذر كرد

چه اشك خونين در دلش بود

در را گشوذ و هر كجا گشت

چه آرزوها ساحلش بود

ناگاه ناليد از دل و جان

مردم ، دگر طاقت ندارم

از من كليد خانه بستان

يك شب دل راحت ندارم

بگشا قفس هر جا پرنده است

اين خانه آبادي ندارد

ديگر خيال من پس از اين

با داغ  دل شادي ندارد

بال و پري زد هر پرنده

حتي قفس هم گريه مي كرد

انگار سقف آسمان هم

از غربت او مويه مي كرد

يك سال از آن روز بگذشت

امروز ديدم خانه خالي است

يعني كسي رغبت نمي كرد

سكني گزيند خوش خيالي است !

ديدي قلم دنياست دنيا

هرگز وفاداري ندارد

بسيار كشته باز خواهد

با داغ دل كاري ندارد

عبرت بگير از رفتن دوست

اين دشمن غدار باقي است

هرگز فريبش را مخور هيچ

با نوشدارو زهر ساقي است

رستم كمر بشكسته صد بار

اين رستم شهنامه ها نيست

صد پهلوان در دهر باقي است

ملاي مكتب خانه ها نيست !

**********************

« قلم سياه »

دستان من با توست با تو

اي جامه بر تن رنگ اندوه

زيباست مفهوم نگاهت

بال و پرت سر سبز و انبوه

لبخندهايت دلنشين است

هان من چه گفتم ؟! يار خاموش !

جان مني روح قلم : عشق

آري منم با عشق مي  نوش !

جام محبت بر لب آمد

دردي مرا نوشانده اي عشق

از خواب و خور افتاده بودم

آه مرا پوشانده اي عشق !

با تو تمام لحظه آبي است

تصوير پاك آسماني

اي كاش مردم هم بدانند

روياي زيباي جواني

عطر خدا را مي شناسي

پيوند داري با رگ و جان

محبوب هر جمعي چو آيي

نوري اميدي عشق تابان

تصوير هايت دوست دارم

جانم قلم چه با صفايي

صدها گل زيبا شناسم

تا «كاغذي» رنگ خدايي

*********************

« ديوار »

گاهي ميان من و خودت ديوار مي كشي

يك خانه ايم ، يك حصار با خار مي كشي !

خواهد دلم كه دوان دوان آيدش ولي

بر جا نشسته گوئيا پرگار مي كشي

صدبار آهوي دل سوي من چميد

وقتي كه ديد ، ديده ي بيمار مي كشي

صدبار عاشقانه غزلها سرود و خواند

خميازه ها ، شب شعر جار مي كشي !

بر خاك سرد ، دل افكنده ، مي روي

زآرام جان ، چه دل آزار مي كشي ؟!

كردي حلال كه حاجي است بگذرد !

اي گنج خفته در نظرم مار مي كشي

دست خودم چونيست غزل قصه كم كنم

هر چه تو مي كشي از غم دلدار مي كشي !

******************************

« حق مردم »

با واژه هاي خسته  اي دوست

تصوير در تصوير دارم

گاهي چو رنگ آسمانها

گاهي غم تقدير دارم

در باز كردن ها به شبها

قفلي كه جايش خوش نموده

اما عجب از اين زمانه

با آرزو دل خوش نموده

طوفان درياها بياور

بر قلب و جانم آتش امشب

خواهم بگيرم انتقامي

از آه و درد و كينه و تب

خواهم سرشك چون شفق را

در قايق  و دريا بريزم

تنگ غروبي باز گيرم

صد لوءلوء لالا بريزم

خواهم بخوانم دوست را دوست

از آخرت حرفي بپرسم

از لحظه ي نيلوفرينش

از محضرت حرفي بپرسم ؟!

هان چه خبر ارواح ساقي

خوب و بد عقبي كيانند ؟!

آيا خيال وصل دارند

يا آرزو دارند مانند ؟!

حرف از ترازوي عمل نيست

يا برزخ دنيا و عقبي است

تا دانه ي گندم حساب است

پيداست هر اعمال با ما است

آري حقيقت دارد اي دوست

روز جزايي هست در كار

هشدار تا دل نشكني تو

با حق مردم ، كار دشوار !

*************************

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 5:54  توسط زیباجنیدی  | 

شعرای من برای دلهای آسمونی!

« سكوت »

يك نگاه و سكوت مي داني

از سكوتم نگاه مي خواني

مثل تو ماهتاب خاموشم

همچو تصوير آه مي ماني

من برايت هزار خاطره ام

صد دريغا ز خويش مي راني

پيش آتشفشان وجدانم

صبحگاهي هميشه باراني

من تو را مي كشم چو ابر بهار

گر تو را آشناست پيماني

زندگي با سكوت مي گذرد

يك زمان زير خاك مهماني !

من غروبم طلوع كن ساقي !

چشم پيمانه است درماني

خنده زارم ، شكوه پاييز است

گربيابي غرور ميداني !

******************************

« حرف دنيا »

يك عمر دلتنگ توام اي نازنين گل

نزديك و فرهنگ توام اي نازنين گل

بغض گلويم حرفها را جمع كرده

با گيره آونگ توام اي نازنين گل

غمگين مباش از اين سراب عمر ساقي !

بنگر به دل چنگ توام اي نازنين گل

دنيا اگر حرفي زده بر سنگ قبري است

من زنده فرهنگ توام اي نازنين گل

چشم و دل عالم ، فداي آيه هايت

ياسين به لب ، رنگ توام اي نازنين گل

هرگز فراموشي نگيرد خاطراتم

با عشق ، سرهنگ توام اي نازنين گل !

************************

« قلم »

شب آمده از راه اي دوست

همچون لباسي خرمن افكند

آتش به دامان سخن زد

ديدم قلم جوياي پيوند

با قلبي از احساس نرگس

دست قلم با خود گرفتم

ترسيدم از حس غريبي

شايد سخن هايش نگفتم

ديدم قلم لبخند مي زد

چون جويباران  دلنشین بود

ديگر نترسيدم ز حرفي

يارب قلم سحر آفرين بود!

هر جا سخن اعجاز مي كرد

روح قلم درد آشنا يم...

مي داني از كي عمر ، عمري است

در دشتِ گلهايش رهايم

هم لاله را با داغ ديدم

هم ياس را با جامه ي ابر

هم شاپرك هم بلبلي بود

با خار گل اي دوست با صبر !

هم گريه هايش را شنيدم

هم پا به پايش گريه كردم

مانند حافظ با سر زلف

شبنم ز رخسارش ستردم

ترسم شود سيلي نهاني

خاكستر احساس هايم

دست قلم را دوست دارم

تا همسفر با ياس هايم !

****************************

« نور محمد(ص) چراغ طور »

گفت : دعا مي کنم  دلت مال ما شود!

دل مال توست چگونه  دل از تو جدا شود

صحبت ز چيست : بزم محبت ، نواي عشق

يارب كجاست زنده دلي تا دعا شود !

صحبت ز چيست : نور محمد ، چراغ طور

دريا دلي كجاست كه دل  با صفا شود

يك ديده حرفها مي زند اما تو نشنوي

حرف از فرود نيست فراز ادعا شود

حرفِ من از شروع تمام سخنوري است

ياد از گلي كه رفت چرا كم بها شود ؟!

امروز هفتم است كه قضا اشك من ربود

دل غصه دارِ دوست كجا بر ملا شود ؟!

يادش به خير شب يلدا چه شاد بود

بر شانه هاي من گريست چرا او فنا شود

يادش به خير فرصت خنده  به اشك شوق

يك دوست رفت فاتحه ذكري روا شود

فردا كه من روم به خدا ، ياد من چو نيست

امروز جمع شما به ريا پر بها شود

صحبت ز «من» نه «من» توام اي دوست اي عزيز !

احساسِ دلتنگ بودنم از جمع پاشود

من عاشق باجمع بودن ودرجمع بودنم

اما دريغ حكايت ما ، ياد ما شود

خواهم هميشه سر خوش و سرسبز ، سر فراز

سر رشته ي سخن به تو شيدا چو وا شود

توران مجاب مكن آخر دلم شكسته است

داغ نگاه دوست ، بشر مبتلا شود

امروز صبح بود ، نشستم كنار او

اين سنگ هاي قبر چه احساس پا كند

اي واي آسمان چه غريبانه ابر داشت

انگار اوست نظري باز سوي ما كند !

***************************

« نظر پاك »

خداحافظ خداحافظ نظر پاك

دل عاشق چرا افتاده اي خاك

نگو فصل بهار و بي نيازي

چو مي دانم به تيري سينه شد چاك

ببين اين آدمي ، آدم نباشد !

نگو پاك است با چشمان نمناك

اگر تمساح خواهي تا ببارد

اگر از قلب عاشق : كوه پژواك !

دل عاشق هميشه سبز باشد

غم و اندوه خاشاكي به افلاك

دل عاشق اگر ماتم بگيرد

به عمري شادمان از قلب غمناك

غم يارش چراغ شامگاه است

نمي گويد سخن الا به امساك !

************************

« يك بهانه »

انگار پر زدن غزل جاودانه اي است

بگذار غزلم جاودانه باشد اي عزيز

رفتي هنوز نه انگار زنجير خاطرات

در انتظار يك بهانه باشد اي عزيز !

خواهد نشان عشق بيابد به چشم تو

آن گاه هواي سفري آرزو كند

خواهد وصال يار بيابد به اخم تو

آن گاه بار نه ! كفن جستجو كند

دلشاد خنده زد و من از خنده ها گريستم !

امروز خاطرات بر سرم آوار گشته اند

ديگر نه طاقت ديداري و نه آرزوي دوست

عمري تمام ! غم واژه ها پر گار گشته اند

****************************

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 5:51  توسط زیباجنیدی  | 

شعرای من برای شماخوب بخونین ها!

« حاشا نمود »

كاش مي شد بغض ها را راهي دريا نمود

هر چه آبي هست يكجا راهي دلها نمود

كاش مي شد رنگ آبي زد به هر غم واژه اي

شادماني را اميد و عشق را شيدا نمود

كاش مي شد دستهاي خسته و تنهاي عشق

با نگاهي غرق ياس و نرگس شهلا نمود

كاش مي شد آرزوها در فريب ما نبود

با محبت ها خراب آباد دل بر پا نمود

كاش مي شد عابران خسته را با پرسشي

از نگاه و از مسير راهشان رسوا نمود !

كاش مي شد با تپش هاي دلي هم خانه شد

ديدة مجنون پر از ناز قد ليلا نمود

كاش مي شد رفت تا آنجا كه بيستون گفته اند

كوهکن شد عشق را با ناله ها پيدا نمود

كاش مي شد شاعران را برد تا دشت خيال

گفته ها ناگفته ها را زد ولي حاشا نمود !

**************************

« گلي بي سر »

نگاه خسته ام دريا ندارد

 مگر دريا دلي معنا ندارد

نگاهي داشت دريا موج مي زد ،

 تمناي دل شيدا ندارد

دل بي درد خواهم تا بسوزد ،

غم دلسرد خواهم تا بسوزد

غمي خواهم چو چشم حافظ و مي ،

دل نامرد خواهم تا بسوزد !

مرا خواهي : وصالش بي بهانه است ،

تپش خواهي محالي بي كرانه است

تو را خواهم : سرابي دلفريب است ،

 نگاه عشق لبريز جوانه است

دلي خواهم كه بي پروا بسوزد ،

گلي خواهم كه بي اما بسوزد

نظر خواهم فقط : آيات قرآن ،

 خدا خواهم دل شيدا بسوزد

فراموشي دواي دردها نيست ،

 محبت همدم نامردها نيست

وفاداري فقط باد صبا داشت ،

گلي بيخار اي دلسرد ها نيست !

دل بي درد فريادم شنيدي ،

 نگاه عشق بيدادم شنيدي ؟!

هزاران حرف گفتم : موج دريا !

غروب عشق ! آزادم … شنيدي ؟!

مرا درياب تا گوهر بچينم ،

 نگاه آشنا اخگر بچينم

مرا درياب تا پروانه باشم ،

گلي اما بدون سر بچينم !

خدايا از تو مي خواهم خدايا ،

همان قلبي كه صحراي جنون بود

همان ليلي وشي كه سجده مي كرد ،

 همان مجنون دلي كه ديده خون بود

خدايا از تو مي خواهم خدايا ،

 نفس هاي تلاوت هاي عاشق

محبت هاي ساده كودكانه ،

 دلي همرنگ با خون شقايق

خدايا از تو مي خواهم خدايا ،

دلي پر درد عشقي جاودانه

غمي كه جان من در بر بگيرد ،

 نگاه آشنا ديدن بهانه !

خدايا از تو مي خواهم خدايا ،

 تپش هاي پر از احساس بودن

كفن پوش از گل آلاله گلشن ،

دلي چون آسمان چون ياس بودن

خدايا از تو مي خواهم خدايا ،

 شهيد راه عشق و جاه باشم

صراط مستقيمي در دل آور ،

 كه بيدل گشته اي همراه باشم

**************************

« غم نان »

خدايا دلم موج و طوفان شده

سر شكم روان گونه مرجان شده

خدايا چرا راهم ابليس زد

چرا بهره ام آه حرمان شده

چه بد كرده ام خالق خوب من

كه در وادي ديو مهمان شده !

چه آمد سرم من چه بودم خدا

چه هستم كنون دوزخ ارزان شده !

دلم آتش و ديده ام لاله گون

خدايا چه هستم پشيمان شده !

 چوآدم مراجنت خودرسان

زمین جایگاه غم نان شده!

*****************************

« با ما گرفته ! »

امشب دلم بد جور از دنيا گرفته

بغض غريبي در گلويم جا گرفته

خواهم شوم ابر بهاري رعد آوا

دردا ، غرور لعنتي بالا گرفته !

چشمي كه روز روشنم از روي او بود

بار سفر بسته و غم ، تنها گرفته

اي مطرب شيرين سخن جان محبت 

با او بگو جان از من شيدا گرفته

راهي نمود و رفتنم بن بست كرده

اين زندگي بازيگري زيبا گرفته

قلبي ،شکسته يا كه نه خود دل شكسته !

در كنج غم با انتظاري پا گرفته

اي بي خبر از لذت روز جدايي

غم عرش را در ديدة بينا گرفته

من از غم شبهاي هجران بي قرارم

گر بي قراري هست بي پروا گرفته

از جان بخواهد حسرت شبهاي مهتاب

ماه زمين گر چهره از او تا گرفته

در انتظار ديدنش دنيا هياهوست

هان غم مخور چون مي رسد آوا گرفته

هر جا طنين بي رياي عشق بر پاست

دست دعايت با ملك لب وا گرفته

آمين بگو ! حتي اگر دنيا ست ناجور !

ناجورها ! جور است ، چون با ما گرفته !

****************************

« هنرمند »

تو يك هنرمندي چگونه ؟!

آخر هنر بي ارج كردي

با چشم هاي خسته از ذوق

گر آسماني باز سردي

دست تو سرد و قلب پاييز

امواج دريا دوست داري

درّ و گهر در ساحلي نيست

بي رنج فردا دوست داري

تا كي مسافر مي شوي هان ؟!

دنيا فراموشي ندارد ؟!

يعني هميشه جاوداني !

اين شمع خاموشي ندارد ؟1

چه بغض داري چشم تصوير

اما دريغا غم نداري

گر اشك داري شكوه اي نيست

از مهرباني كم نداري !

تصوير ها دارد فراوان

از بوته هاي سرخ و زیبا

يك خانه اي در دامن دشت

گل پيكري با كوزه تنها

اي دوست سر سبز است دلجوست

عطر چمن ها را شنيدي ؟!

اما دريغا سوت و كور است

بي عشق گل خوشبوست چيدي ؟!

تصوير اين گل هاي چيني

با دختري سرمست از گل

تنها مرا غمگين رها كرد

بيچاره گل بيچاره بلبل !

**************************

« بام نظر »

از هر كران تا بيكران عشق

آرامشي در سينه دارم

تو خوب مي داني صداقت

از اين دل بي كينه دارم

خورشيد را در خاطر آور

در هر غروب سرخ رنگش

اسب سپيدي رو ، به دريا

غم آمده گويي به جنگش

پر چين سبز خاطراتت

بال كبوتر گشت اي دوست

من دانه آوردم كجايي ؟!

بام نظر ، ترگشت اي دوست !

*************************

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 5:47  توسط زیباجنیدی  | 

شعرای من تقدیم به هرچی آدم بااحساس!

« باور »

سادگي پاكي صداقت بي ريا                

در نگاه آشنايت موج زد

چون كبوترگشتم  و شوقي نجيب

از براي ديدنت بر اوج زد

دستهاي خسته و لبريز مهر

جز ترحم در كنار من نخواند

تا رسيدي واژه ها معنا گرفت

مرغ دل يك لحظه هم با من نماند

آه اكنون منتظر هستم مگر

قاصدي حرف مرا از بر كند

او كه صادق بود در حرف دلش

گفته است : شايد مرا باور كند !

****************************

« فلسطين »

بخوان به گوش سپيده كه صبحدم دير است

كه شام تار فلسطين اسير تقدير است

بخوان به رايت عاشق كه دم مزن از صلح

كه در تبسم هر لاله عشق درگير است

بخوان به بانگ تماشا نسيم عاطفه را

كه بانگ سرخ أناالحق به دار زنجير است

بخوان به آرزوي من نگاه آمين را

كه آهوي دلم از دامن دعا سير است

بخوان به آه فلسطين كه خون جگر پژمرد

كه طفل ثانيه ها از گداز او پير است

بخوان به اشك و نيازم سرود ديگر را

كه دل شكسته به اميد بانگ تكبير است

بخوان به تمامي آلاله ها سوگند

اگر سحر نرسد صد جوانه دلگير است

بخوان به تين و به زيتون كه عشق مي فهمد

كه دزد قافله در انتظار شبگير است

بخوان به طور و به سينا كه مظهر (بود) است

بخوان به شهر مقدس كه عشق پاگير است

بخوان به قبلة عاشق كه در جواني مرد

كه شير اگر به بند بميرد باز هم شير است

بخوان به رايت سبز محمدي آري

كه بت شكن چو بيايد سر بتان زير است

بخوان به قطرة اشك هزار بي فرزند

كه روز واقعه با سنگ دست ما تير است

************************

« گل ياس »

عطر گل ياس را خريدم

تند آمدم و خانه رسيدم

گفتم به بهار نارنج : آي !

خوشبوتر از اين عطر نديدم

خنديد كه عطر گل دو روز است

من ريشه به خاك تا دميدم

آن عطر چه زود آخر آمد

سر درد گرفتم و رميدم

اما به بهار عطر نارنج

همراه نسيم مي دويدم

آري به جهان نظر چو كردم

هر بيخبري به خواب ديدم

نا اهل اگر چه خوش سخن بود

من هرگز از او نمي شنيدم

زيرا كه به آشنايي او

صد بار گناه را کشيدم

از غيبت او دلم غمين بود

با مرغ دل از قفس پريدم

آن خوب سخن كه همزبان بود

از جمع گل و ترانه چيدم

آري به حقيقت اين چنين بود

من ريشه به خاك برگزيدم !

« شمع سوزان »

سلام بر شمع سوزان پاي جاده

عجايب خلقتي چون تو نزاده !

سلام بر سوختن هاي دل و شمع

سلام بر برگه هاي پاره داده

سلام بر جاده خاكي روز باران

سلام بر پاچه هاي بي افاده !

سلام بر كفش نو با واكس و روغن

سلام بر خنده ها عزت زياده

سلام بر كوچه باغ و فال حافظ

سلام بر خواستگاري جام باده

سلام بر جيب خالي ، پز عالي

سلام بر نامه هاي سر گشاده

سلام بر زندگي بر چهرة عشق

نخور غصه پسر دختر زياده !

سلام بر بوق و دود و عطر ماشين

سلام بر تايري كه نيمه باده !

سلام بر عطر ياسين ، ذكر جاده

سلام بر رهگذرهاي پياده

سلام بر پانصدي سبز هزاري

سلام بر كاسبي كه بيسواده

سلام بر تو معلم ، روز نوروز

معلم آهن و جادّه براده !

************************

 

« اسب وحشي »

اين اسب آزاد و زيباست

زنجير را باز كن مرد

بگذار آزاد گردد

بغض ديگر رو به من كرد

بگذار اين اسب وحشي

دامن صحرا بپويد

قصه ها دارد برايم

ديدگانش ، گر بگويد

جلوه هايي آسماني

در سپيدي هاي يالش

در نگاه صاف و مظلوم

برق و طوفان زير پايش

آيا شنيدي ندايم

باز كن اين ريسمان را

اشك دارد : ديدگانش

دوست دارد آسمان را

اين اسب سركش خروشان

موج دريا را نديده

 در خيالم هر زماني

او غرورش را كشيده

داغ دارد واي بنگر !

ساكت و مرموز و خسته

اي دريغا اسب وحشي

يال و كوپالش شكسته !

***************************

« پشيمان »

نذر كردم که گر بيايي باز :

ديگر اي گل تو را نرنجانم

جان شيرين من بگردي تو

تو شوي همدم دل و جانم

نذر كردم که گر بيايي باز :

آسمان را به بزم بنشانم

صد ستاره به شوق چشمانت

چلچراغ عبور گردانم

نذر كردم كه گر بيايي باز :

ناز ديگر نگيرد از سر ناز

گر چه تو بيوفاترين هستي

من تو را باز مي كنم همراز

نذر كردم كه گر بيايي باز :

آتش شعله ور نخواهم شد

شمع را مي دهم به پروانه

در پي ات در بدر نخواهم شد

نذر كردم كه گر بيايي باز :

صد غزل فرش راه بنمايم

آه پس كي ستارة اميد

تو خبر مي دهي كه مي آيم !

آتش جان من مشو خاموش

بال پروانه سوخت در آتش

فال حافظ مگير ، پروا كن

مهلت خود به ماه آذر كش !

****************************

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 5:43  توسط زیباجنیدی  | 

اینم شعرای من!خوب بخونید!

نیایش

در سايه سار آرزو خواندم خداي خويش را

حبل الوريد نزديك تر ، آن همدم و آن خويش را

گفتم : خداي خوب من ، بد بنده اي آشفته ام

وصل تو خواهم بي دريغ ، از جمله عالم خسته ام

گفتم : خداي مهربان : روز و شبم يكسان شده

غرق گناهم يا كريم ، شيطان مرا مهمان شده

گفتم : خداي بي مثال ، يا وحده و يا هو سلام

ياسين مددكاري كند ، از سوي من آرد پيام

گفتم : خداي آسمان ، نام و نشانم بيكسي است

يك روزماندم در بهشت ، دلخوش شدم دلواپسي است

گفتن خداي عرش و جان ، دل بسته ام بر خار و خس

نه بر اميد ساحلم ، جغدم مرا ويرانه بس !

گفتم : خداي انس و جان ، شيطان فريبم مي دهد

وقت نمازم مي رسد ، با وعده «سيبم » مي دهد

گفتم : خداي لامكان ، دست دعايم بي نواست

آمين دلم غوغا شده ، اما چرا چشمم جداست

گفتم : خداي خالقم دنيا سرابي دلخوش است

گفتم : خداي آرزو دست دعايم سوي توست

ذكر تو بر لبها نشست مرغ طرب در كوي توست

گفتم : خداي روز و شب رنگ دلم رنگ تو بود

آن روزها يادش به خير ، با روزه دلتنگ تو بود

گفتم : خداي جاودان بد بنده اي بد بنده ام

كبر و غرورم فاش كرد ، لايق به غمها زنده ام

گفتم : خداي آشنا ، دل خسته ام ياري نما

امروز روز عيد من ، بهر دلم كاري نما

گفتن : خداي روشني ، من لايق عطر گلم

فصل بهارانم كجاست ، همراه شوق بلبلم

گفتم : خداي عشق و نور من را رها از من نما

سوي تو آيم بي دريغ ، فصل دلم گلشن نما

*************************

« انگار بود »

صدا آشنا بود انگار بود ، نظر سوي ما بود انگار بود

تپش ها جواني ، غرور و گذر ، گذر بيصدا بود انگار بود

هواي بهاري و رفتن به دشت ، و ليلي جدا بود انگار بود

چه مجنون دلي بغض را مي شكافت يكي بيوفا بود انگار بود

صفاي دلت اي غريبه بگو ، نشان دعا بود انگار بود

من از خشم اين ابرها خوانده ام و يا ادعا بود انگار بود

چو باران گره بر گشا از زمين ، سخا بينوا بود انگار بود

تبسم مكن بر سر شك دلم ، غرورت به جا بود انگار بود

حلالت نكردم ولي مي روي ! دلت با خدا بود انگار بود

حلال از دل و جان ولي باز گرد به فكر دوا بود انگار بود

چه زخمي زد و همچو آهو گذشت ، همين يك بلا بود انگار بود

جوان از جواني تو غافل مباش ، جواني قضا بود انگار بود

قدر را چو خواندم دلم مي گرفت ، قدر بي ريا بود انگار بود

غروب است عاشق شدن ممكن است ، طلوعي به پا بود انگار بود

سحر باورم رنگ يلدا گرفت ، جدايي روا بود انگار بود

خدايا دلم تنگ شد چون جنوب ! به دريا رها بود انگار بود

***********************

« درپاي تو »

دستم به دامانت نگاهت آشنا نيست

مرد خدايي ، حق پر از كبر و ريا نيست

قصد سفر داري ولي مقصد غم من

اين شيوه در گفتار مردان خدا نيست 

گر بشكنم در پاي تو بهتر كه چشمت

آخر غرور تو ، به جز پا مال ما نيست

هستم هر آنچه هستم و خواهم كه باشم

بالطف يزدان منتي بر ادعا نيست

دست دعايم مي رسد با شكر با عشق

بين سكوتم : مثنوي ! حاجت روا نيست ؟!

تصوير ها سازم اگر همراه باشي

تنگ غروبم دل شكسته غم رها نيست

رفتي اگر پيوند بستي با سپيدي

بگذار در خاطر نماند گل چرا نيست

پروانه دارد بالهايي همچو الماس

اي بينوا گل ، بر رخت شور و نوا نيست

سرمست از روي خودي كي جان ببيند

بگذارد دلخوش باشد آري چون دوا نيست !

****************************

« وداع »

من خنده را باور ندارم ، من گريه را از بر ندارم

تكرار اين افسانه بس كن ، غير تو من ياور ندارم

بايد نگاه آخر ينم ، باشد برايت همنشيني

بايد گل سرخي بكارم ، با آرزوي بهتريني !

دست مرا تنها گذاري ، در يك غروب زندگاني

باور نداري اي مسافر ، جا مانده ام با ناتواني

بايد بگويي مقصدت را ، من طاقت فردا ندارم

آخر تو را بايد كجا ديد ، من بي تو اين جا ، جا ندارم

رفتي خداحافظ اگر چه دل برده اي ، اي بهترينم

سرچشمه ي اشكم دلم را بايد كه از گونه بچينم

رفتي مسافر ، دل شكسته ، ديگر مرا از ياد بردي

در خانه هاي روشنايي ، مي دانم آري دل سپردي

اين آخرين ديدار ما بود ، بايد نگاهت را بيابم

از اين سفر چه دل غمينم ، اي كاش مي دادي جوابم

شب مي رسد احساس باقي است ، بايد كه شمع دل بسوزد

پروانه هاي خاطراتش ، بر شعله هايش ديده دوزد

خوابي سبك همچون حريري ، در كالبد جانم درخشيد

آري همان حس مسافر ، او آمده مانند خورشيد

بايد به پيشوازش بيايم ، با ديدگان ِ شرمساري

من گفته ام از بيوفايي ، با آن سكوت بيقراري

چشمان من فرش رهت باد ، شاد آمدي اي ماه كنعان

بنشين ببين رخسار زردم ، در چاه غم دل گشته مهمان

حرف دلم كه گفتني نيست ، بايد نگاهم را ببيني

بايد براي من بگويي ، آيا كه با كه همنشيني

آهسته مي گويد : كه آيا من رفته ام من با تو هستم

نور اميد من تو هستي ، من تا ابد دل بر تو بستم

مي گويم آيا اي مسافر ، در كوچه باغت آشنا هست

مي گويد : آري باز بي تو ، اينجا غريبه هر كجا هست

مي گويم : اين نور خدايي ، اين تاج زرين چيست داري

مي گويد : اين با قطرة خون ، راه وطن شد يادگاري

آن آخرين سنگي كه دشمن ، از دست من با تير خود برد

در دست من جا مانده برخيز ، اين سنگ را منگر چنين خرد

عطر بهشتي در فضا بود ، من خاطراتش را نوشتم

با سنگ دستم تا خيابان ، از بغض شد كينه سر شتم !

گفتم : وطن آن يادگارم دادم برايت جان فدايت

در باغ جنت خانه دارد ، من هديه اي دارم برايت

اين سنگ دست من بگير اي ، سر تا سر ظلم و سياهي

من هم مسافر گردم آري ، او منتظر و چشم براهي

بايد مرا اي خاك پر گل ، دريا بي امشب تا سحرگاه

سنگي اگر بر خاك مانده ، بايد بيابم امشب اي ماه

تور سپيدم درکنارم بایدسحرگونه بگردم

بایدسراپاآتش امشب گردم که فرداخاک سردم

بايد مسافر گردم آري ، خاك وطن تا تشنه كام است

بايد بيابم ماه خود را ، او كه شهيد زنده نام است

**************************

 

« شهيد »

با گريه هاي شب نشستم ، شايد سحر آغاز گردد

در انتظاري سخت ماندم ، شايد  مرا همراز گردد

در كوچه باغ خسته و سرد ، پاييز را خواندم بهاري

گفتم مرا اميد كافي است ، مردم از اين چشم انتظاري

گفتن : دگر در دستهايم ، با عطر ياسين يار مانم

گفتم:دگرنرگس نخواهم شب تاسحربیدارمانم

در پيچش يك پيچك ناز ، ديدم جوانه گريه مي كرد

يك آرزوي گم شده نيز  از ظلم تيشه مويه مي كرد

بر خاستم دل آتشين بود آهسته رفتم تا رسيدم

با بغض گفتم: قبله گاهم ، بيگانه را در خانه ديدم

برخاستم شبنم مرا خواند ، با بغض دل سويش دويدم

گفتم  همه ناگفته ها را افسوس خوردم بر اميدم

طوفان شد و دنيا فرو رفت در كشتي نوح اي كبوتر

بايد به زيتون شاخه ها را ، باز آوري مانند نو بر !

اينك به اشك و خون نشسته ، آن قبله گاه بهترين خلق

در دامن هر مادري هست فریادغمگین بغض درحلق

چشمان بازمادری پیربرنوجوان سنگ درمشت

فرياد تلخ آرزوها : اي واي دشمن كودكم كشت

دارد يهودي دامن گل ، در چكمه هاي آهنين پوش

دارد دل سنگ و سياهش ، زنجير دوزخ بر سر و دوش 

اي قبله گاه آرام آرام ، طوفان شدي ياور نداري

آه تو سنگين و گران بار ، يك يار و همسنگر نداري

دست تو خالي ، بي نصيبي ، اما زمينت لاله پوشد

يك روز مي آيد كه از خاك ، صد ياور همدل بجوشد

بك روز مي آيد گل سرخ ، بر سنگ فرش خانه باشد

يك روز مي آيد كه عاشق ، خوش همدم جانانه باشد

يك روز مي آيد به يادت ، این لحظه ي دل بيقراري

آن روزمی ماندیهودی بادیدگان شرمساری

يك روز مي آيد كه آهت ، دست يهودي را ببندد

در پيش چشمان جهاني ، بر گلشن دنيا بخندد

آري اگر چه صبر تلخ است ، اما چه شيرين ميوه دارد

اين دهر دون پرورهميشه ، مي خواهد اين گردون ببارد

اما نمي داند سپيدي ، در پشت شب در انتظار است

آري سحر  اي صبح كاذب ، با صبح صادق بيقرار است

************************

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 5:41  توسط زیباجنیدی  | 

شعراموبخونین نظریادتون نره!

« اشك مريم »

مريم چه غمگين گريه مي كرد

ديدم نگاهش آتشين بود

در عمق چشمانش ستاره

زيباترين غمنامه اين بود

پرسيدم از خود با نگاهي

آيا براي چيست اين اشك

از حسرت روز جواني است

يا بر جواني ها برد رشك

آهنگ غمگيني كه برخاست

اسراري از حرف دلش بود

گفتم : يقين در اين ترانه است

گم گشته اي در ساحلش بود

با قايق احساس رفتم

از گونه اش اشكي بچينم

ديدم توانش را ندارم

آخر چه هستم دل غمينم

از نو نگاهش حرفها زد

گفتم گل مريم مخور غم

دنيا سراب و ما حبابيم

گم مي شويم چون صبح و شبنم

حرف دلم ناگفته جا ماند

بر گونه هاي سرخ رنگش

چشمان او رنگ شفق بود

غم آمده گويي به جنگش

او را رها كردم به آهي

گفتم : خدايا رحمت آور

ما بندگان تنها ترينیم

يكدم نگاهي بنده پرور

با قايق احساس ها ، مان

تا شادماني ها زند موج

حتي كبوتر هاي تنها

با مژدة وصلي پرد اوج

غمنامه ام دست قلم بود

مريم چه لبخندي به لب داشت

رفتم نمازم را بخوانم

مريم كنار واژه ها ماند

تنها ترين غمنامه ي دل

دست رباعي شد چها خواند !

****************************

« قهر مريم »

قهر است با من يك گل ناز

گل چهره اي با نام مريم

چشمان او رنگ چمن هاست

با خنده هايش مي برد غم

خواهي بداني قهر از چيست

من اين من مغرور كردم !

دستان احساسش زدم پس

رنجاندم از خود دور كردم

اين خواب شايد هم سراب است

از دست من رنجور گشته

باحرفهایی ناجوانمرد

قلبش شکستم دورگشته

صدبار گفتم با نگاهم

مريم پشيمانم ببخشا

افسوس مي دانم نبخشد

چون مي شناسد خوب من را !

مي داند اين مغرور سر مست

به قول شاعر آدمي نيست !

اين آب و گل چون شوره زار است

اين زندگي هم جز دمي نيست

دست قلم را تا گرفتم

احساس ها صد ناز مي كرد

دست غزل ها دور مي شد

چشم رباعي باز مي كرد

اي كاش دستانم غزل بود

با غنچه هاي نرگس و ياس

دلشاد مي رفتم به سويش

با ديدگاني غرق احساس

از بوسه هاي گرم حافظ

پيشاني او مي ستودم

فالي به رسم مهرباني

با آرزوها مي گشودم

 در شهر خود گويي غريبم

مريم كنار واژه ها نيست

دور است چشمان من از او

اين شاعر بيچاره هم كيست ؟

با شعر هاتف جان گرفتم

مريم نهاني صد نظر داشت

گر چه سخن با من نمي گفت

گلخنده اي خوش بال و پرداشت

با ديدگانش حرف مي زد

يعني جهاني آشتي هست

اين قدر ها هم بد نباشيم

اين پنجره بر عشق كي بست ؟!

رفتي خداحافظ گل من

ديدار باشد تا قيامت

گر چه نگاهم با تو باقي است

دلشاد باشي به سلامت

آهووش شعرم كشاندي

در دام با تصوير قهري

دست غزلهايم رماندي

خوش مي روي تو ماه شهري

مي دانم از من حرفها هست

يا ذكر خيري بي مروت !

باشد حلالت حرفها زن

اما به آيين فتوت

آخر خدايي هم كه داريم

او حرفهايم را شنيده

از حرفهايم با خبر بود !

او خالق است و آفريده

من گر بگويم غيبت اي دوست

دانم يقين حرف خوشي هست

آخر تنور گرم از چه ؟

با دشمني كي دل خوشي رست ؟!

بگذار دستانت بگيرم

با يك سلامي دوست پيوند

بگذار چشمانم ببارد

بر آن لبان بسته لبخند

بگذار تا تنها نباشيم

آخر زمانه ماندني نيست

يك خاطره مي ماند اي دوست

ديوان دنيا خواندني نيست

يك خاطره مي ماند و بس

قهري تو يا در آشتي ها ؟!

به نيت اين حرف گاهي

فالي بزن گل كاشتي ها !

امشب رباعي مال من شد

مريم اگر قهر است باشد

امشب غزل گر بيوفا شد

از بهر مريم دانه پاشد !

آخر غزل دلتنگ هستم

چشم غزل در كار زاري

آخر نمي داني چه دارد ؟!

اين لحظه ي چشم انتظاري

وقتي جوابي منتظر نيست

دل مي زند صد بار صدمشت

افسوس قاضي هم نباشد

فرياد بر دارد مرا كشت !

آن لحظه كه طوفان غم ها

از غصه ي او مي شكافد

شايد فلاني خواب باشد

شكر بخندد گريه بافد !

امشب رباعي مال من شد

جاي «مشيري» هست خالي

شايد بخواند شعر من را

صاحبدلي بر روي قالي

اين شعر ها هم گفتني نيست

سوز دل و طوفان آه است

چون «شهريار»  از دل بريده

تا صبحدم چشمش به ماه است

شايد «فروغ» است و به نی زار

امشب خيال يار دارد

گر چه طلاقش را گرفته

افكار شيرين بار دارد

شايد گلستان است و «سعدي»

در دامنش گلها نهفته

با وعده هايي آسماني

دست وفا داري گرفته

شايد كه «مولانا» است با «شمس»

صد مژگاني ساز كرده

گم گشته اش را گر بيابد

تا عرش هم پرواز كرده

شايد نظر شيراز دارد

با «حافظ» و شاخ نباتش

با يوسف گم گشته آيد

خوش مي خورد آب حياتش

شايد كه «فردوسي» است با بزم

رستم خيال بزم دارد

اي كاش مي دانست فرزند

نشناخته همرزم دارد

شايد كه«سيمین» است و يك زن

از روسياهي ننگ دارد

گر چه هزاران دل به دام است

جام است و پاسخ سنگ دارد

شايد كه «سهراب» است و يك راه

تصوير در تصوير بي رنگ

رنگ خدا را مي شناسد

با سينه اي دلتنگ در جنگ

شايد كه از «نيما» سخن گفت

از يوش از افسانه هايش

دشمن فراوان داشت نيما

شمع است با پروانه هايش

شايد خيال نثر دارد

از «بيهقي» دارد حكايت

از ظلم و نا حق پرده برداشت

بي ترس از ظالم روايت

شايد خيالش با فرنگ است

«ويكتورهوگو» با بينوايان

شايد «كوزت» در راه مانده

دستي به ياري بانوايان !

صدبار خواندم باز خواندم

باد آفرين بر عشق مانا

شايد نشان از «دهخدا» داشت

با آن مثل ها خوب و شيرين

اين گنج را او زود فهميد

در رحمت حق باد آمين

شايد كه «پروين» است و با عشق

چشم قصايد باز كرده

هر جا خروشد رعد و برقي

گنجشك كوچك ناز كرده

بغض دلم دست قلم خواند

اين آشتي هم ماجرايي است

شرحي است از دلدادگي ها

يك شهر بي چون و چرايي است

ليلي وش شعر من اكنون

قهر است يا صلح است ؟! هر دو !

آخر نمي داني چه سخت است

همدم شدن با يار بد خو !

آرام گشتم با قلم زود

آخر قلم آرام جان است

مريم بگو تا قهر باشد

آشتي اگر آخر زمان است !

***************

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 5:37  توسط زیباجنیدی  | 

شعرهای خودم تقدیم به گل روی شما!

تقديم به او كه پر زد اما مظلوميت نگاهش ماند

« خاطره »

در باز كرده اند ، پس چرا من زنگ مي زنم

انگار يك سري به لحظه ي دلتنگ مي زنم

خواهم صدا بزني كيست ؟! «من» نه «تو» آشناست

چشمان تو كتاب ، دم از فرهنگ مي زنم

آن قدر خنده زد كه اشك از چهره اش گرفت

اكنون خيال گریه با دل در جنگ مي زنم

آهسته گفت : تو يك دوست ، دوست با منی

امروز فاصله ها ، خاطره فرسنگ مي زنم

در خواب ديده ام كه درون قايقي از جنس رهگذر

من مي روم آب هيولاست سنگ مي زنم

تعبير خواب خسته ي من دوري تو بود

امروز تو رفته اي و من به غمي چنگ مي زنم

اي زنگ ها ! خموش ! خبر از (بزم) كم دهید

اينك منم كه به يک گورسنگ می زنم

« نقاش »

چشمان غمگين تو اي گل در پيش چشمانم نشسته

با آن لب پر خنده اما اندوه پنهانم نشسته

اي شادتر از پيچش موج در پاي درياهاي هستي

با طرح شادي از محبت غمخانه ي دل را تو بستي

ديدم غزل فرياد مي كر د در پيچش هر قطره آبت

شاعر نبودم گشت شاعر مرغ دلم پر زد برايت

از وزن مي خواهم بگويد يك قالبي نو از برايم

اما چو شمعي هستم از عشق پروانه جان كردي صدايم

بعد از سحرگاهان پر شور از اين غروب خسته بگذر

آبي ، سراسر آسماني طرحي بكش يا عشق بنگر

آلاله ها را هيچ انگار تنها گل سرخ نگاهت

با ديدگان گرم و پر شور دستان من هم تكيه گاهت

من دوست دارم آسمان را اما غروبي تلخ و دلگير

با موج هايي كه پر از غم از زندگي ها ، چشم و دل سير !

جان من و جان محبت طرحي بكش از عشق جاري

سر تا به سر آرامش و شور ، برگي به فصل دوستداري

خواهم ببينم طرح هايت در فصل بعد  اين نمايش

دستي براي دوستي هست با ياد حق غرق نيايش

خواهم سرودي سبز باشي در لابلاي برگ اميد

خواهم غرورت را ببينم در پرتوي از رنگ اميد

چون ياسمن سرمست و مغرور در پيش چشمانم بخندي

خورشيد گرم و با صفا را با نور چشمانت ببندي !

اي غنچه ي زيبا ي فردا ! آرامشِ دلها چه زيباست

تنها سپيد و سبز كافي است رنگ سياه و خسته تنهاست !

من دوست دارم نام پاكت چون خوب و ناز و با صفايي

قلب تو را اي چشمه ي شوق ديدم كه با آلاله هايي

احسنت طرحي خوب و زيبا در پيش چشمانم نهادي

من شمع تو پروانه هستي از من نما گاهي تو يادي !

**************************

« سكوت »

تنها درون خانه هستم

در يك غروب خسته دلگير

خواهم بداني دوست اي دوست

از زندگاني گشته ام سير !

خواهم بداني پاك هستم

چون دامن پر موج دريا

خواهم بداني با تو هستم

با خوشه ي اشك ثريا

امشب هواي خانه خالي است

جاي تو را خالي نمودم

جاي تو خالي باز خالي!

بودم ولي بي تو نبودم

اي دوست چشمانم غمين است

خاكستر دنياست احساس

هندوستان خواهم بميرم

آتش بگيرد قلب اين ياس

خواهم مزارم را بسازند

در هاله اي از روشنايي

خواهم گل سرخ بكارند

يعني : هميشه پيش مايي !

دستان من دستان نور است

بر روي لب : ذكر أنا الحق !

هرگز نترسم از شبي سرد

كه مرگ مي كوبد به در : تَقْ !

هرگز ننالم از تب و درد

آخر خدايم دوست دارد

تب هديه اي از دوست از دوست

گر مغز يا گر پوست دارد

يارب شبي تلخ است امشب

آتش به جان من نشسته

موج غريبي در دلم هست

كشتي مگر در دل شكسته

بارش به جز شيشه چه باشد

اين تاجري كه بي خيال است

دارد توكل : بيمه نامه

آشفته اي صاحب كمال است

خواهم سرشكم : دانه دانه

دنيا نمي خواهم به اين چشم

بيگانه را بسيار ديده

با آشنايان بوده در خشم

خواهم دو پايم در سرايم

گردش نموده موج در موج

هرگز نديده راحتي را

بعد از نشيبي بوده در اوج

خواهم صدايم خسته بي روح

در جمع همچون شمع سوزد !

در سينه اش داغ گلي هست

عمق نگاهش چون بدوزد !

خواهم غرورم خاك افتد

همچون كبوتر تير خورده

قلبم بسوزد چون شهابي

آخر مرا از ياد برده

خواهم زنم فرياد فرياد

انسان ! سلام  سمفوني عشق

يك روز بودي بنده اي شاد

اكنون چه كس ؟! دلخوني عشق

خواهم زنم فرياد : هستم !

اما سكوتم راز دارد

دانم غروبي تلخ دلگير

بانگ رحيل آغاز دارد

دانم روم در پيشگاهي

با كوله باري پاك خالي !

از كارهاي نيك : لبخند

از كارهاي بد : زغالي !

دانم روم يك روز ترسان

پا یم بلغزد بر لب چاه

حتي ندانم روز باشد

يا شب شده در آسمان ماه

دانم روم با شرمساري

من بنده ام بد بنده اي من !

اما اميدي كور سو هست

آوا ر سد پابنده اي من !

پابند چه ؟! احساس احساس

عطر گلي كه مي رسد مست

از آن طرف تر چلچراغي

تا روشنايي فرصتي هست

برخاستم انسان منم من

آن گم شده در وادي نور

دارد چراغي در كف اما

بر دوش دارد يك سبو كور !

************************

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 5:34  توسط زیباجنیدی  | 

شعرهای زیباجنیدی تقدیم به شما!

اي ستاره چرا نتابي تو

چشمك تو به شهر افلاك است

ناگهان ابر مي رود به کنار

چه نگاهي چه شهر دل پاك است

هيچ آرايشي ندارد عشق

بينوا عشق پادشاه گداست

همچو بود است در پي تعليم

با همه هست باز هم تنهاست

بينوا خوانده ام تو را اي عشق

عمر گل با وفا نمي ماند

دل ليلي شكسته از هجرش

از چه رو پيش ما نمي ماند

عشق در اين زمانه رنگين است

سادگی های چشمهارفته

با ريمل سرمه و خط و خال است !

با هوس مرغ عِشق پر بسته

عشق در اين زمانه غمگين است

ليلي از عاشقي چه مي رنجد

او كه دارد خيالِ آينده

بازر وزورو حرف مي سنجد

يا كه نه این زبانِ ما ر افسون

قصر هايي كشيده از الماس

دست او را گرفته در باران

بين اِمواج گيسوان يك یاس !

چه غروري به زير پا افتاد

و چه ابليس راز دار دل است

قايقي روي موج مي آيد

چشم عاشق هنوز يار دل است

باورش نیست اوهوس بازاست

باورش نیست یاریارمی گیرد

باورش نيست قلب او تنهاست

با SMS قرار می گيرد !

عشق در اين زمانه مسكين است

دفتر ازدواج و ثبت طلاق

او خسيس است كودكم بيمار

طاقتم طاق ترس من از عاق

با لباس سفيد آمده ام

با كفن گفته اند بر گردي

راه حلي زغصه پژمردم

من بله گفته ام به نامردي !

نقب خواهد زدن به خاطره ها

خنده ي قاضي و سكوت نگاه

جمع بودند عقد و روبوسي

قلبِ من آسمان تو هستي ماه !

عشق در اين زمانه شيرين است

گر قدم پيش راه بگذاري

دختر خوب خانه ی باباست

نكند سر به چاه بگذاري !

**********

من دوستت دارم جواني ، تو همدم شيرين بياني

هم نور داري هم سپيده ، اي كاش يك عمري بماني !

اين آرزويم آتشين بود ، از عمق جان خواندم : خدايا  

خواهم جواني جاودانه بگشا گره از اين معما

من از خزانِ عمر ترسم ، پيري هزاران درد دارد

اخم و سياهي و غم و آه ، قلبي سياه و سرد دارد

خواهم جواني شاد كامي خواهم گلِ سرخ بچينم

خواهم روم چون نازنيني در ساحل دريا نشينم

خواهم شبي با ماه باشم ، با يك سبد باغ ستاره

خواهم بچينم از گلي سرخ ، شادابي و عمر دوباره

با سجده گفتم : حرفها را ، بغضِ نگاهم خواندني بود

شايد سر شك آخربنم ، در چشم دنيا ماندني بود

شب خواب ديدم آسمانم ، عطر گل سرخی هوا بود

زيباترين دختر به ابري ، كالسكه ران باد صبا بود

گفتم : سلام اي دخت مهتاب ، هان كيستي اهل كجايي

گفتا : همان راز و نيازم ، با ما هميشه آشنايي !

من جاودانه ماندم آري بر خاستم از خواب شادان

من شعرهايم عمر باقي است ، شكر خداوند از دل و جان

****************

« قامت ترسا »

ليلي و مجنون زعالم رفت و شهري پا گرفت

همنوا باآه مجنون ، قامت ليلا گرفت

حافظ و شاخ و نباتش عاقبت گردون بهشت

معني والاي شعرش گنبد مينا گرفت

شهريار از همدمي با ما ه غمگين شد نشست

ماه آمد شعر او را لوءلوء لالا گرفت

مولوي شمس الحق تبريز را پيدا نكرد

مثنوي هفتادمن پيدا شد و دريا گرفت

رستم از سهراب غافل ماند بر خاك اوفتاد

غفلتش افزون شد و آن ديدة بينا گرفت

موليان بر سر مزن غربت تو را زبينده تر

خاك شد آن تيره چشم و ره سوي بالا گرفت

فائزا ! صياد بودي عاقبت صيدش شدي

دام شد زلف پري و نرگس شهلا گرفت

بانگ ناقوس است هاتف در دلت بانگ نماز

قامت ترسا قيامت شد غم فردا گرفت

در گلستان مي روي سعدي گلستان تو را

غمزة آهو وش شيرين تر از هر جا گرفت

لاجرم سر زد به مسكيني دعاي ياربم

مستحق بود و زكاتش ظلمت يلدا گرفت

عاقبت يارم شدي اي بهترين همدم قلم !

مي روي اما بدان حرفت قرار از ما گرفت !

*********************

« مسافر »

وقت اذان  است اي مسافر

از هر خود و خويشي رها شو

نزديك تر از شاهرگ اوست

آري مس جان پر بها شو

وقت اذان است اي مسافر

مقصد كجا گم كرده راهي

توصيف دوزخ را شنيدي

در حسرت باغ الهي

وقت نماز است اي مسافر

آري مسلمان شو وضو ساز !

وقت نماز اما چو مؤمن

ايمان : يگانه همدم راز

از من مپرس نام و نشان را

گفتي : حريم كعبه زيباست

با صاحب خانه چه گفتي ؟!

آيا تو را پيمانه پيماست ؟!

آيا شراب وصل با توست

يا نه فقط «حاجي» شدي مرد !

گل پيكري از مكه آمد

اين «حاجيه» بودن گل آورد

دلها شكستي چون غريبه

آري غريبي چاره ساز است

روزي كه مسكينان بيارند

چشمان تو غرق نياز است

دلخوش شدي بر « حجّ اكبر » !

اين بينوا « در هم » ندارد

يك مسجدي پر نور داري ؟!

ديگر قيامت غم ندارد

موي سپيدت را نظر كن

انگار در معنا سياه است

گرد سپيد آسياب است

يا نه قيامت روسياه است !

قصدم نه رنجاندن نه طعنه است

در كنج دل حرفي است بي كين

عبرت بياموز و مجبت

آري محبت ! زهر شيرين

تلخ است از هر خس شنيدن

اما گهر گاهي شود گم

ويرانه جاي شمع گر نيست

حافظ كجا نوشيده از خم

آري قلم اسرارها گفت

اما گمانت بود واهي است

بگذر بگو بر خاك افتاد

شايد نصيبش سر پناهي است

شايد بگيرد دامنش را

عطر نسيم صبحگاهي

شايد بيايد يك زماني

اين خسته دل سوداي آهي !

************************

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 5:31  توسط زیباجنیدی  | 

دخترخانوم این چه لباسیه پوشیدی مده!

سلام به گل روی شما

دیروزعصرپنج شنبه بود مادرگفت:برویم خرید!من هم که حسابی دلم برای بیرون رفتن ازخانه تنگ شده بودسریع حاضرشدم وبه خیابان رفتیم زینب کوچولوبامادرش می رفت آب نبات می خوردولپهایش ازنسیم سردی که می وزیدگل انداخته بود

خوب بوداین دفعه ازپارک کودک دوربودیم وگرنه دست مرامی کشیدتاباخودش ببرمش درست روی تاب بنشانم تابازی کند!

وای ماشاالله بچه ی کوچولوی پرزوری بودمن که نتوانستم حریفش بشوم وهنوزهم می ترسم داخل پارک کودک باشدووارد شوم!!

خوب خیابان شلوغ بودچندنفربامانتوی مد!می گذشتند نگاهم به چند موتورسوار بودکه برگشتند ونگاهی به سه دختر شیک پوش کردند و رد شدند!وموتورهای بعدی وبعدی!

آنهابی توجه سرگرم صحبت درموردبله!پسرهابودندحرفهایشان راچون بلندبودشنیدم موتورسوارآخری که ردشد دورزد!!موهای زردرنگ وگیسوان پریشان درست مثل عاشق فراری!!

چه گردشی وچه بازاردیدنی بود کاش نمی آمدم صدای مادرم راشنیدم که مشغول سلام واحوال پرسی بادونفربود

بله مادردوستم بودخیلی خوشحال شدم وبه سرعت به همان زمان شادابی وسرحالی برگشتم!

ازعطاری زنیان ودارچین خریدیم وبه سمت میوه فروشی به راه افتادیم میوه ها چه عطروبویی داشتند!پرتقال وموزخریدیم وبه سمت کفاشی رفتیم مادرچندتایی کفش راحتی ودمپایی رادست به دست کردتاتوانست یکی رابرای وضوگرفتن واستفاده ی مهمانها انتخاب کند

چشمم به کفش خوشکل وزیبایی افتادکه فروشنده گران ترین قیمت راگفت ومادرچشم غره ای رفت ولی همان کفش چشم مراگرفته بود!!

به فروشنده گفتم برمی گردم!!!واونیزبالبخندانشاءالله گفت!

خوب تک وتوک رفت وآمدداشت عادی می شدخوب است هنگام نمازکه می شودچندموتورسوارجلوی مسجدهم می ایستند وفقط دخترهارادید نمی زنند!!(داداشم این رونخونه!وای بولوتوث تموم شد!)

خوب دیگرداشت خریدمان تمام می شدکه به چندهمکارشلوغ پلوغ وآتیش پاره برخوردم خوب است دبیرقرآن هستند والهیات خوانده اند کمی خسته بودم وتب داشتم!باخنده گفت:روزه هستی التماس دعا!

مادرم به جای من جواب داد:نه روزه نیست!

انگارمتوجه نشده بود دوباره گفت:روزه ای! التماس دعا!

_ ای بابا!من روزه ی سنت نگرفته ام دست ازسرم بردارکمی سرم دردمی کند وبرای همین لبم خشک است

انگارمجاب شده باشد به داخل کوچه ی تنگ وباریک کنارخیابان رفتند وشکرخداازدستشان راحت شدم

به نزدیکی های خانه رسیده بودیم وهوای سردزمستانی داشت برگهای زردونارنجی وگاه سبزدرختان رامی کند وباخودش می برد

دعاکردم خداایمان ماراثابت قدم نگاه داردوبه خزان فراموشی نیفتیم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 6:1  توسط زیباجنیدی  | 

یارب نظرتوبرنگردد...

سلامی چوبوی خوش آشنایی

امروزجمعه است روزی پاک ونورانی مثل روزهای قشنگ خداکه به مافرصت زندگی کردن داده است ساعت5:07صبحدم است

خیلی تااذان صبح نمانده خدایاشکرت که سپیده دم زیبایت بیدارهستم ومی توانم شکرخدا بگویم!بلبل کوچولوی من خیلی سردش است برای همین صبرمی کندهوا روشن ترشودبعدیکی می خواهدجلویش رابگیرد تانخواند چه ذوقی می کند وقتی آب ودانه اش راخورده وبعدآرام می نشیندوبه سر وصدای کبوترهای عاشق گوش می دهد چه عاشقانه سردرگوش هم می گذارندونجوامی کنند

صدای اذان ازگلدسته های مسجدشنیده می شوددلم به سمت خاطرات روزهای نمازودعای ماه رمضان می رود

دوست دارم بیشتروبیشترصدای اذان رابشنوم ازمانیتورفاصله می گیرم وبه بیرون ازاتاق می روم عجیب است همه جاساکت است!

معمولا"پنج وربع اذان می گویندخودم هم تعجب کردم انتظارکشیدن برای نیایش به درگاه بی نیازخیلی خوب است

خداکند همیشه به انتظارنوروپاکی هاومحبت هابمانم خداکنددلم به شوق رسیدن سرچشمه های نوروایمان بتپدخداکندهمیشه به انتظارفرشته باشم نه شیطان خداکندهمیشه خدابامن باشدنه طلسم ومهره ی سبزگره گشایی!!

یارب سپیده دم به خوبی هایت فکرمی کنم به روزی که مردم دربازار آخرت جمع می شوند وتورامی خواهند(لقاءالله)

یارب به روزی فکرمی کنم که محبت وصداقت بندگانت به بهترین نحو

جوا ب می دهد ومهربانی توفوران می کند

چشمه ی جوشان محبت می شود به روزی می اندیشم که نورپیامبران وامامان وصالحان وعزیزان رهنماست وراهی که تابهشت جاویدان کشیده می شود وقلاب هایی که برای کشاندن به دوزخ است وصدقه هایی که برای رسیدن به بهشت است به سراغمان می آیند

خدایابه روزی می اندیشم که چشمان دیگراشکی برای ریختن ندارندو دیگر توان وصبری برای تحمل عذاب برزخ نمانده است وجزدستان شفابخش تووامیدواری به ذات یگانه ات راهی برای نیازمندان واقعی نمی ماند دیگرنفس هادرسینه حبس شده است وامیدی به بازگشت وبرداشتن توشه نیست روزحساب است وکارنامه گرفتن.....

یارب دستان دعایم رابه سویت بالامی برم:

ربناآتنافی الدنیاحسنه وفی الاخره حسنه وقناعذاب النار

ربنالاتواخذناان نسینااواخطاناولاتحمل علینااصرا"کماحملته علی الذین من قبلنا ربناولاتحملنامالاطاقه لنابه واعف عنا واغفرلناوارحمناانت مولانا فانصرنا علی القوم الکافرین

ربناظلمناانفسناوان لم تغفرلناوترحمنالنکونن من الخاسرین

یارب به نفس خودظلم کرده ایم وضرروزیان دینمان رانمی دانیم اگر بدانیم  دزدمال ودارایی مارابرده شکایت می کنیم ولی اگربدانیم ایمان مامتزلزل شده آن هم به وسیله ی دوستی که شب وروزدرکنارمان است

می گذریم(به همین راحتی)

یارب نظرلطف ومحبت خویش رادرنگاه سجده گاهمان بیاویز

*****************************

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 5:57  توسط زیباجنیدی  | 

ازخواب خرگوشی بیدارشو!

سلام به همگی

امروزپنج شنبه است آخرهفته!بیشترمسئولین اداره به اردوی تفریحی رفته اند وبیچاره ماکه یک مدرسه باصدوخورده ای بچه ی شیطون بلا روی دوشمان است!

زنگ تفریح که خورد یکی ازهمین آتیش پاره ها اومددم دردفتروگفت: خانوم!سردوستم گیج می ره قندمی خوام بهش بدم!ودست دوستش راکشید وآمد جلو!

چیزی که عجیب بودهردوخیلی سرحال ترازمن بودند!که سردردخیلی بدی داشتم که چندروزی بودرهایم نمی کرد....

حسابی مشکوک می زدند!ولی چیزی نگفتم ازداخل قندان چندتایی قند برداشتم وبه دستشان دادم خنده ی ریزی کردندورفتند!

یک دخترخوب ونازنین هم داردبه دام این مارخوش خط وخال می افتد ومن نمی دانم کی اشکهایش سرازیرمی شود....

خداکندروزی که این دختریک لاقبامی خواهدطعمه اش راپهن کند من نبینم ونشنوم چقدرتذکروهشداردادم دیگرخیالم ازبابت عذاب وجدان راحت است که می دانم کارم راانجام داده ام

ودیگربیشترازاین نه خداونه رسول خدادل وجانم به فدایش وصلوات وسلام ودرودبرنام ویاران وهمراهانش دستورنداده است که خودم رابرایش قربانی کنم!

بابا!من هم آدمم یک آدم معمولی وقتی می گویی:چاه!چاه!جلوی پایت است خوب نگاه کن نه این که بازهم بروی وبروی

واین بارخداکند باکله بیفتی وسط چاه تادل من هم خنک شود واین قدرمنتظرنباشم کی سرت به سنگ می خورد!!

خداکنه خواب بمونی مثل خواب خرگوشی!خداکنه اون قدرزجربکشی که بدونی من چی می گفتم یه نفردستش گذاشته روبخاری سوخته حالامی گه جانم نکن نزدیکش نشو!داغه می سوزی!!(الهی بسوزی!)

وای خداجونم دارم چی کارمی کنم انگارمن هم تب دارم که این قدردلم پره! ولی خب دلم داره تکه می شه!(من به کی بگم؟!)

یعنی صبرکنم سرش به سنگ بخوره یعنی صبرکنم اشکاش درآد یعنی صبرکنم آه وناله اش تاآسمون بره بعددوباره بشینم کنارش برای نصیحت وخیرخواهی....

چه جوری بهش بگم اینی که توداری باهاش می گردی مابهش می گیم نعوذبالله.....

ول کن بی خیال!

چندین چراغ داردوبیراهه می رود

بگذارتابیفتدوبیند سزای خویش!

راست گفته حکیم سنایی:

تامعتکف راه خرابات نگردی

شایسته ی ارباب کرامات نگردی

وبازهم ازقول حکیم سنایی:

زدیدارت نپوشیده است دیدار

بدین دیداراگردیدارداری!

بله !خداوند دروازه ی شهرمحبت ومهربانی اش راهیچ گاه نبسته است که منتظراذن ورود شویم وصبرکنیم

خدا خدای عالمیان است نه خدای یک ودونفر وچندنفر وگروه!خدای هرموجودی است که درزمین گسترانیده است وخودبادست کرم ومهربانی اش رزق وروزی می دهد....

ولی خودمانیم عجب غمگینم!

تاریک شدازمهردل افروزم روز

شدتیره شب ازآه جگرسوزم روز

شدروشنی ازروزوسیاهی زشبم

اکنون نه شبم شب است ونه روزم روز!

*******************************

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 5:35  توسط زیباجنیدی  | 

خاطره ای ازراهپیمایی22بهمن87

سلام به گلهای قشنگ ایران زمین

الان ازراهپیمایی باشکوه وقشنگ بیست ودوم بهمن ماه برگشتم چه قدرقشنگ وزیباترازسال قبل بود

معلم ودانش آموز وطلبه وروحانی وبسیجی وسپاهی وهلال احمری وخلاصه زمین وزمان اومده بودند برای راهپیمایی!!

جالب ترین قسمت مراسم کوچولوهایی بودندکه پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی دستشون بود وتکون می دادند

 ومن هم که منتظرشکارلحظه ها بودم چندتانه هزارتاعکس خوشکل باموبایلم گرفتم!

نگاهم به صف اول راهپیمایی بودکه مسئولین وائمه جماعات نمازجمع بودند وبازرنگی چندعکس نزدیک ازامام جماعت گرفتم

وخیلی خوشحال شدم که این قدرتمیزدراومده!اصلا"مراسم خیلی زیبایی شده بود شعارمرگ برآمریکا که می دادیم بامرگ براسرائیل مجری برنامه ومیکروفن (به من چه!)صداش نمی رسیدماهم خودمون بچه هارویکی کردیم وشعاردادیم!

یکی ازافرادبسیج سپاه پلاکاردی رابه دست بچه های مدرسه دادباورکنید دست همه شان پرچم ودست نوشته بود

وخلاصه داشت دست به دست می شدکه گفتم:آفرین بچه هایه اردوبراتون ازبسیج می گیرم!!بگیرین دستتون انگارمعجزه شده باشه

همون دستامحکم گرفتن وآخرمراسم هم برگردوندن دست خودم!!(یه کاری کردم ماشاالله به خودم بگم!)

آخه یکی نیست بگه شما این قدرگروه بندی دارین چرابایددقیقا" روزمراسم بدین دست بچه ها!!

(صبرکن برم بسیج می دونم چی کارکنم!)

تقصیری هم ندارند آخه ازبس مرتب رئیس عوض می کنند آدم نمی دونه کی رئیس شده این دفعه که مسئول محترم بسیجی روزیادندیدیم

زود رفت خیلی زودمنتقل شد وخلاصه من هم که مسئول بهداشت بسیج بودم وفرمانده ی بسیج مدرسه بودم نتونستم بقیه ی پول بیمه ی بچه هاروبردارم بهشون پس بدم!!(ای خدابه کی بگم؟!)

خوب شکرخدامراسم امروزبه خیرگذشت داخل سالن اجتماعات ورزشگاه که شدیم چشمم به عکس بزرگ یکی ازخیرین ورزشگاه افتادکه برروی دیوارآجری خودنمایی می کرد.....

وخبرتلخ بعدی که شنیدم درگذشت یکی ازفرهنگیان بازنشسته ومهربان بود که به خاطرایست قلبی ازدنیارفته بودندانگاربچه هابادوچرخه به جلوی ماشین ایشان رفته بودند وازترس تصادف کردن (که طوری هم نشده بود!)دچارسکته ی قلبی درپشت فرمان ماشین شده بودندوخدا رحمتشان کند چه دل گرم ومهربانی داشت.....

خوب خاطرم هست قبل ازشروع مراسمها به من می گفت:ازاین پله ها ی سالن چندباربالا وپایین برووتمرین کن تانیفتی پایین آبرویمان برود!!

ومن باخنده قبول می کردم هرچه بیشترفکرمی کنم بیشتردلم غمگین می شود آدمهای خوب زودترمی روند.....

نگاهم به فروغ می افتد فدایش بشوم که سیده است ودخترخوب ونازنینی است باهمان صدای شیرین می گوید:نمی تواند مسئولیت مجری بزرگداشت ترحیم رابرعهده بگیرد ومن به اواشاره می کنم بگومن می آیم!!

فرداشب یاپس فرداشب مراسم است راست گفته اندکه خاک مرده سرداست وزود می گذرد.....

یارب رحمت بیکران خویش رانازل فرما

یارب درگذشتگان رادرپناه الطاف خویش بگیر

***************************

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 12:26  توسط زیباجنیدی  | 

همشاگردی سلام!

سلام سلام صدتاسلام هزاروسیصدتاسلام!

امروزسه شنبه است 22بهمن ماه87خداجونم سال تحصیلی داره به آخراش می رسه وسی امین بهارپیروزی روجشن می گیریموخلاصه دیروزهم تومدرسه آش پختیم و......(چی نوشتم؟!)

دوباره ازاول

سلام سلام هزاروسیصدتاسلام !

امروزسه شنبه22/11/1387ساعت6:55صبح است سی امین بهار پیروزی راجشن می گیریم وبه خاطرنعمت اسلام وامنیت وسلامت وآسایش خاطردرایران عزیزوزیبایمان خداوندراباسجده ی شکر سپاس ویژه می گوییم خدایاهزاران هزاربارشکرکه نان حلال معلمی را در دامنمان گذاشته ای!(گرفتاراین کوچولوهای شیطان شده ایم!)

وای چشم به هم زدیم یک سال تحصیلی داردمی گذرد

چقدرامسال بانمک وبامزه بود خیلی خوب بودچون تمام ایام هفته رامشغول کارهای پرورشی بودم وبانمک بودچون هرگلی یک رنگ وبویی دارد!

من عاشق گلزارزیبای مدرسه هستم دوست دارم همیشه سرسبزوخرم باشد دلم می خواهدباغبان دلسوزاین دشت همیشه دلنشین وپرخاطره باشم!

امروزدرمدرسه خیلی کارداشتیم آش خوشمزه ای که قراربودبپزیم نیازبه هم زدن داشت وسبزی هم که من معلم پرورشی مثل یک دانش آموز خوب وحرف شنوکنارشان روی زمین نشستم وسبزی آش پاک کردم!

بچه هادویدند وبرایم فرش کوچکی(موکت)آوردند ومن روی آن نشستم وچه ذوقی داشت سبزی محلی پاک کردن آن هم سبزی که ازباغ آورده بودند وهنوزعلف های صحرایی وچمن وگلبوته های ناشناخته داشت!

خداجونم قربونت برم که این قدرخوب وپاکی واین قدرزمین روقشنگ درست کردی خداجونم قربون لطافت ومهربونیت برم

 که این قدربه فکر ماهستی وماهنوزفکرنمی کنیم که:

زان دونیم است دانه ی گندم

که یکی خودخوری یکی مردم

خلاصه جونم براتون بگه سبزی روکه تمیزکردیم وآش روهم که بامخلفات گوناگون جاانداختیم هم زدیم

یکی ازهمین آتیش پاره ها داشت آش روهم می زد گفتم:عزیزم اگه خسته شدی بده من تاهم بزنم!

یوشکی گفت:نه خانم دارم نذرمی کنم خودم هم دوست دارم هم بزنم!

خانم معلم حرفه وفن که مسئول اصلی گروه بودند گفت:حالاچی نذرکردی؟!

نگاه آرومی به من کردوگفت:نذرکردم قبول بشم!!

خانوم معلم حرفه وفن درحالی که قاشق مسی بزرگ رابرمی داشت گفت: کتابت روبرداربخون این نذرونیازهاهم نمی خواد!!!

خودمونیم عجب دنیای بانمکی دارند این بچه ها خداکنه قبول بشن خداکنه به یه جایی برسن

خداکنه فرداکه دورهم نیست خودشون معلم ومدیر مدرسه شون بشن که دیگه کسی نیادبهشون تشربزنه!

خوب دیگرملالی نیست جزدوری جنابعالی سلام برسانید!

فعلا"!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 7:41  توسط زیباجنیدی  | 

سلام صبح حضرت عالی به خیر!

سلام دوستان قشنگ

امروزدوشنبه است یکی ازروزهای خوب خدا دیروزداشتم به بچه ها می گفتم خداراشکرکنیدکه انسان آفریده شده ایم

 خداراشکرکنید که می توانیم سجده کنیم وبیشترخداراشکرکنیم که مسلمانیم وخداپرستیم

ومثل بسیاری ازانسانهای گمراه به شیطان پرستی وگاوپرستی وخرافه پرستی نیفتاده ایم!

امروزبه این فکرمی کنم که سجده ی مادرنظرخداوندهست ومی توانیم خداوند رابادل وجان عبادت کنیم

خدای واحدوسمیع وبصیررا که نیازی به عبادت ناچیزوگاه تندتند وتکراری ماندارد!

خداماراآفریده ومی داند چه راهی درپیش می گیریم امابازهم منتظرمی ماند تاببیند ماچه می کنیم!

صبرخدازیاداست وچوب خداهم بی صداست!

خداوندمی داند بندگان خوب وباخدادرسختی ها توکل به ذات یگانه اش راسرلوحه ی رفتارشان قرارمی دهند

ومتوسل به جادووطلسم نمی شوند وماخوب می دانیم غیرازدوچیزکه دردنیاست بقیه ملعون شمرده شده اند

کسی که به دنبال علم برود وکسی که علم رابیاموزد هرکس ازاین دودسته بیرون برود ارزشی ندارد.....

خدایاامروزآموختم زوددرباره ی بنده ای ازبندگانت قضاوت نکنم!

خدایاامروزآموختم وقتی سلام می کنم نگاهم رابه صورت اوبیندازم!

خدایاامروزآموختم وقتی احوال پرسی می کنم لبخند بزنم!

خدایاامروزآموختم هرخوبی رابه وسیله ی بهترین خوبی جواب دهم!

خدایاامروزآموختم ببخشم تاخودم راحت باشم!

ممنون خداجون!

***********************

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 5:59  توسط زیباجنیدی  | 

دلم رامشکن که مانیزخدایی داریم!

دنیانیرزدآن که پریشان کنی دلی

زنهاربدمکن که نکرده است عاقلی

باری نظربه خاک عزیزان رفته کن

تــامجــمــل وجــودبـبـیـنـی مـفـصـلـی

درویش وپادشه نشنیدم که کــرده اند

بیرون ازاین دولقمه ی روزی تناولی

سحرگاه ازراه می رسدسرم راکه برمی گردانم احساس می کنم صدای مرغ عرش رامی شنوم که می خواندومرغان زمین بااوهم آوامی شوند می توانم صدای چرخش این گنبددواررابشنوم....

امروزروزی بسیارسخت بودروزی که غرورونادانی انسانهارادیدم ونتوانستم جزسپردن به دست خداوندکاردیگری انجام دهم راستی نیز راحت دل یتیم رامی شکنیم وبه حلال وحرام وحرمت آبروی دیگران کاری نداریم....

شب وروزبرایم مفهوم رهاشدن ازگذرروزهای رفته راداردهیچ نمی خواهم ونمی شنوم کاش می شدهمچون چراغ جادویی این روزها راهل می دادم تابه روزهای شادمانی وامیدبرسد!

اکنون آرام ترشده ام وقتی نیت توخوب باشدوخدای خوب ومهربان راداشته باشی هیچ وقت دچارغم واندوه نمی شوی چون می دانی یکی ازاسامی پاک ومطهرخداوند(داور)است وبین بندگان به حق قضاوت خواهد کرد می دانی که خداوند چشمانی داردبسیاربیناودقیق که ازرگ گردن نزدیک تراست ونمی بینی تازمانی که مرگ چنگال خویش رابر گلوی انسان بیفکند.....

شب وروزبرایم معناومفهوم محبت وهمدلی داردونیم نگاهی به دلهای خسته ازکینه وتفرقه  می افکند (دلهای رنگ شب یلدا) راستی سحرگاه برایشان کی خواهددمید؟!

می توانم صدای خردشدن قدمهای انتقام وخشم رابشنوم همان طورکه صدای خردشدن برگهای پژمرده ی خشکیده رازیرقدمهایم احساس می کنم وبرای رسیدن به برگهای خشکیده ی بعدی گام برمی دارم!

انتظاربرای روزی که خداوند بخواهدتورادربرابرمن قراردهد ومن حقیقت زندگی راازنگاهت بخوانم طولانی وبه همان اندازه (واقعی) است من ازخشم انسان نمی هراسم!

ازکالبدهای گلین ترسی ندارم ازطوفان صداهای منتظربرای خاکسپاری هراس به دل راه نمی دهم ترس من ازغنچه های نگران درنسیم سردپاییزی است ترس من از گلبرگهای لطیف وخوشرنگ لاله هایی است که به سرمای دی ماه مانند لطافت خورشیدتابستانی می نگرند وهراس ازاین همه غم واندوه برای  آینده شان ندارند.....

ای کوچه باغ سرد!ازدامن دشت پرامیدآرزوهایم دورشو!ای نسیم ملایم وطوفان زا!ازچشمان من تلخی کارهایت رابنگروبدان انتقام من باسکوت ودعاست دعایی که آه درپی داردمگرنخوانده ای:

ازشعرم خلقی به هم آمیخته ام

خوب وبدشان به هم درآمیخته ام

خودگوشه گرفته ام تماشاراآب

درخوابگه مورچگان ریخته ام

قلم دست من است وحال باهرکه خواهی بجوش وبدم!

*******************

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 5:45  توسط زیباجنیدی  | 

نمازجمعه وسجده ی شکرسی امین سال پیروزی انقلاب اسلامی ایران....

(به بسم الله کنم آغازتوحیدات بی حدرا

که درمستی عشق ازنوربیرون زدمحمد(ص)را)

امروزجمعه بود روزی ازروزهای سرد دی ماه بوی نان محلی تمام خانه را پرکرده است صدای بلبل کوچولویم می آیدکه به گنجشک خانگی! هشدار می دهد زیادنزدیک قفس نشود دستان نخل به سمت آسمان بلندشده است امروز چه نمازخوب وباخیرو برکتی خواندیم.

امام جمعه بعدازخواندن نمازبه مناسبت سی امین سال پیروزی انقلاب ازنمازگزاران خواست سجده ی شکرانجام دهند ومانیزبعدازخواندن نماز به سجده رفتیم وچه سجده ی نورانی وباصفایی بود....

دل من به سمت روزهایی رفت که وضعیت جاده هااین قدروحشتناک بود و بعدآسفالت کردند وبرق وآب آشامیدنی وخیلی امکانات رفاهی دیگرازقبیل درمانگاه وبیمارستان وپزشکان خوب وزحمت کش آمدند وباتلاش اوقاف و ادارات بهداشتی خیلی ازمشکلات برطرف شد.

هلال احمرهم که مثل پاتوق من بود خویشاوندان خودم بودند که کارمند آن بودند وزنگ تفریح مدرسه ی من آنجادرپای درخت توت بزرگ حیاط

می گذشت!(شکموبودم نمی دانستم!)

بله می گفتم ماسجده ی شکربه جاآوردیم وخداراشکرکردیم که اسلام وجمهوری اسلامی داریم خداراشکرکردیم که مسلمان هستیم ونمازمی خوانیم خداراشکر کردیم که محتاج کشورهای صنعتی نیستیم وروی پای خودمان ایستاده ایم خدارا شکرکردیم که می توانیم ازموادلازم بهداشتی غذایی وصنعتی درکارخانجات ساخت کشورمان  بهره برداری کنیم ونیازمندبه دستان بیگانگان نباشیم.....

وهمه ازخداست ویاری خواستن ازذات پاک ومقدس اوست که  بایدبگوییم:

ای ذکرتوگل فروش بازارسخن

رنگین زتوبرگ برگ گلزارسخن

مارابه دست دشمنان تابن دندان مسلح وامگذاروترس واندوهی دردلشان بیفکن که نتوانند به مقدسات مسلمین دست درازی کنند.....

یارب: ای ابررحمتت زازل آبروی ما

بی نام تونداشت نمک گفتگوی ما

یارب یاری فرمانمک یکدیگر راکه خوردیم دیگرنمکدان نشکنیم وخوبی های دیگران راازیادنبریم

یارب :

ای خدایی که خالق و  احدی

همه خلق ازتواند وبی ولدی

ای هجده هزارعالم ازبوی تومست

سردرره جستجوی وجان برکف دست

ای آن که ازدیده مستوری وجان ودل رامشرق نورساخته ای دوستت داریم که خدای مهربان وبخشنده ای  خدایی به توبرازنده است یارب دریاب که بدبنده ای هستیم ودنیایمان تجارت خانه ی سودوزیانمان شده است!

یارب کردگار توانایی که دل شمع وپر پروانه باتوست عشق وجذبه ی عشق ازتوست این هدیه ی آسمانی ازتوست محبت ازتوست نورازتوست گرمای لبخند ازتوست طنین دلکش صدای مادرازتوست لالایی جادویی ازتوست نگاه عاشقانه به دستان دعاازتوست خدایی مهربانی دریاب که پناهی جزتونداریم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 5:5  توسط زیباجنیدی  | 

بولوتوث خطرناک است؟!

سلامی چوبوی خوش آشنایی

امروز!انگاریه پیام کوتاه رسید!بذاراول بخونم ببینم ازکیه بعدحال واحوال کنم!آره ازبچه های سوم یه پیام خوشکل ونازرسیده!

امروزیک شنبه روزی ازروزهای سردبهمن ماه87عجب روز کاری شلوغ پلوغی داشتم دوتامدرسه سرکشی کردم دوجاهم رفتم برای مراسم یه جامجری برنامه یه جاهم شرکت کننده!

الان هم که رسیدم خونه موبایل بیچاره تلفن بارون شده ازچندتاتک زنگ که بگذریم چندنفرهم بیکاری شون گل کرده وسراغ من روگرفتند ببینند موبایلم روشنه یاخاموش!

یکی ازشماره هامال فاطمه است ای شیطون درست توی مراسم زنگ زده ببینه روشنه یانه!حال گیری این جوری نداشتیم!خوب شدمن هم دوتا موبایلم روگذاشته بودم خونه تانفس راحتی بکشم وازشرهرچی تلفنه راحت بشم وفرارکنم!

قبض موبایل یکی هزاروپونصدتومن اومده بوداون یکی هم سیزده هزارتومان خوب بهتره که اینترنت اشتراک دارم وگرنه نمی دونستم این دفعه بایدبرای پرداخت قبض موبایل وتلفن ثابت کجافرارکنم؟!

داداشی اون دفعه که دوبی زنگ زدیم خودش هرچی پولش شده بودهمراه بابقیه ی مخارج پرداخت وخیلی خوش به حالم شد!!

ولی این دفعه وای کسی نخونه:باید!

بذارببینم تلفن خونه زنگ می زنه ببینم کیه؟!آره معلم خوب ومهربان من است می خواهدبدانم نمازم راسروقت می خوانم یانه این زبان صاحب مرده که نمی گذاردراحت باشم خودم خودم رارسواکرده ام که کاش نماز اول وقت نصیبم شود!!

حرف دیگری هم داردانجمن نگهداری ازایتام شروع به کارکرده است وبه کسانی که علاقمند دراین امرخیرهستند خبربدهیم که یاری به یتیمان برسانند به به!چه کارخوب وخداپسندانه ای!

ازمراسم امروزنیزجویامی شودومدتی گپ می زنیم تاخداحافظی می کند خوب داشتم چه می گفتم؟!

آره این دفعه برای پرداخت هزینه ی قبض موبایل کاسه ی گدایی دست بگیرم وبه دوبی زنگ بزنم تاپرداخت شود خیلی پرحرفی کرده ام جهنم مال دنیا!

تاالان که نیازمندنشده ام خدارسانده تابعدهم خداکریم است!

وای مراسم دیشب چه وحشتناک بود اصلا"ازاین موبایل وبولوتوث بازی بدم آمدبیچاره من که گرفتاریک مورچه کوچولویی شدم که برروی چمن سرسبزی حرکت می کردوبعدمی ایستادودست تکان می داد:

سلامی کوچک ازراه دور!نوشته می شد!!

ازدوست مهربانم که اهل خنج بودخواستم برایم بولوتوث کند واوهم با محبت قبول کرد!

چشمتان روزبدنبیند وبه قولی مسلمان نشنودکافرنبیند بولوتوث موبایلم راکه روشن کردم متوجه شدم نزدیک به 5تا6بولوتوث بااسمهای عجیب وغریب

 وبعضی خیلی اسمهای زشتی داشتند روشن شد!منتظرارسال عکس مورچه کوچولوی شیطان وبازیگوش شدم که بعدازتایید ارسال ناگهان

 چشمم به عکس دونفرافتادکه باوضعیت زننده ای درموبایل من نمایان بودند!!گفتم:اینهارافرستادی؟!

گفت:نه!من هنوزنفرستادم!!

بیچاره من که شوکه شده بودم واصلا"فکرنمی کردم این قدرموبایل وارسال

یک عکس مورچه دردسرآفرین باشد عکس رادیلیت کردم وگفتم برایم بفرست!!

خوب بعدی خودش بود مورچه ی کوچک ونازنین من باهمان زیبایی برایم دست تکان می دادوزیرذره بین بزرگ می شد!!

دوباره موبایل تایید ارسال راخواست!گفتم:توهستی؟!گفت:نه!!

بیچاره بولوتوث راخاموش کردم تادردسرنکشم چون می گفتند ممکن است

بایک تاییدبرای ارسال کلیه ی عکس هاوپیام ها وفیلم هارابرای خودشان بردارند وباخبرهم نشوی!

به خانه که رسیدم موبایلم چندبارازپربودن برنامه ها انتقادودرخواست خالی

کردن موبایل وهمین طورکم بودن شارژباتری خبرداد که من خیلی ترسیدم بیچاره موبایل ویروسی شده بود!!

نامردها موبایل من چه تقصیری داشت که بلای جانش شده اید؟!

خوب به خیرگذشت وشکرخداباخالی کردن چندتصویرازموبایل به حالت اول برگشت ودرست شد!

تلفن خیلی دردسرداره!بهتره بره توی زباله دونی تاریخ!

***********************************

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 20:16  توسط زیباجنیدی  | 

ازاین رایانه چی فهمیدی که نمازت نخوندی؟!

سلام دوستان دوست داشتنی

سلامی به گرمی دلهای شماوبه زیبایی بارانی که داردنرم نرم می آید و زمین وهوای شهرمان راخوشبووقشنگ می کند!صدای پای بهارخیلی دیرآمداماهمین هم خوب است پشت بامهای گلین وآجری مقدمش راگرامی داشتند وبرای رسیدنش به حدتوان خم شدند!

ماانسانهانیزبادعای باران همراه باموجودات پیداوناپیدای خداوندرزق و روزی وبرکت طلب کردیم وشکرخدای مهربان معلوم نبوداین باران از کجای زمان رهاشده بودوبادعای خیرکدام بنده ی آبروداربه زمین تشنه وسرمازده رسید؟!(جدی می گم!)

من خودم که گفته بودم:دعای بارون روبایدبرای این بنده ای که نون می خره ونصف اون رومی خوره وبقیه اش رونه!نبایدخوند!

من خودم که نمی خواستم برای این بنده ای که دست وپای سالم داره ولی شرم می کنه یه لیوان آب دست بزرگترش بده بخونم!

من خودم که هیچ وقت نمی خوام خدابه یه نفرکه دست شکرنداره دست روزی وبرکت عطاکنه ولی خوب!

مابخیل شدیم خداکه غنی ومقدسه وپاک ومطهره وکاری به دعای گربه سیاه نداره که بارون بیادیانیاد(جابه جانگیرین ها؟!)نداره!

مانسل چادربه سرهابا(کلاغ)و(....!)دیگه ببخشین بی احترامی می شد ننوشتم همراه وهمدم می گیرندچون اگه مانتوکوتاه نپوشندویه جوری موهای  سرشون روبیرون نذارند امل وکوتاه فکرودمدمی مزاج شناخته می شوند وبایدجداازجماعت پیدایشان کرد!(خطرناکه حسن می شن!)

امشب هوابارانی وگرفته است بیچاره کامپیوترمن!رفتم روی گوگل چندتاعکس بگیرم نزدیک بودبیچاره بشم!دیدم نمی تونم خارج ازسایت بشم دوشاخه رو ازبرق کشیدم بیرون!!(آفرین به من!)

الان هم که اومدم پای کامپیوتربایدزودی برم هریسه روازروی اجاق گازبردارم تاصدای مامان درنیومده(اون جاخشک شدی!غذاسوخت!)

اگه بخوام به حق بگم خیلی ازماتوی برنامه های رایانه داریم جلبک می زنیم وسبزه هاوتنه ی درخت داره جای پاهامون رومی گیره گردنمون روصاف وشق گرفتیم رو به این چراغ جادویی وبی خیال سلامتی!

رایانه همسردوم خیلی ازآقایون وهووی خیالی که نه واقعا"نامرد خیلی ازخانومهاست که تاجیغ بنفش معروف نکشندازپای کامپیوترجونشون پانمی شن که نمی شن!

کاریکاتورای جورواجوری ازاین وابستگی انسانهای نیازمندبه دوستی زیباومهربان وپرخرج!کشیده اند که هیچ کدوم به پای کاریکاتوری که داره ازماوزندگی مامی کشه نمی رسه!(باورکنید!)

مثل یه روباه که مکارترازکارتون پینوکیووپدرژپتوعمل می کنه دست وپامون روداره توحنامی ذاره ومایادمون می ره نمازبخونیم یادمون می ره به کوچولوهایی که نیازدارند مثل این کلیدهای بی دروپیکرکه بایدبا دست باهاشون کارکنیم یه دست محبت آمیزهم روی سراونابکشیم!

مهمون اگه بیادخونه نمی بینیم انگاراومده مبل خونمون روببینه وچای میوه ندیده تشریف دارن!که مابعدمی پرسیم:ها؟!کی اومده بود!

سنت نیکوی پذیرایی ازمهمانها روفراموش کردیم آخه باکلاس ومثلا" رایانه داروخلاصه پولدارشدیم!(انگارنه انگاری که...!)

اگه زن بدبخت وبینوا جرات پیدامی کرداولین کاری که می کردهمراه باجاروبرقی این حشره ی مزاحم روازخونه زندگیش بیرون می کردتاشب غصه ودلخوری نداشته باشه که این ایمیل یک لاقباازکدوم موطلایی بود یاکدوم دخترچشم آبی دل بیچاره همسرش رواسیرکرده!!

خوش به حال اون خانومایی که نمی دونن طرفی که داره باهمسر نازنینشون چت های باحال می کنه ازطایفه ی نسوان نیست!!

خوش به حال اون لحظه ای که دوتاگل پسردارند حرفایی که خودشون بهتربلدند بارهمدیگه می کنن غافل ازاین که این قلب وعسلهاروبرای یکی می فرستن که ازخنده روده برشده!!

خب بدهم نیست بعضی وقتاداداشی بیادپای کامپیوتروهمه ی برنامه هارو چک کنه وبعضی وقتاازاون نظرکردن عاقل اندرسفیه به من بندازه وبره!!(یه چیزی بلده باشه بذاراون جوری هم نگاه کنه اشکالی نداره!)

ای وای صدای درخونه اومد مامانی برگشت بدوبدوهریسه سوخت!!

فعلا"خداحافظ!(ماجراخانوادگی ومسئله شخصی شد!)

***************************************

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 18:36  توسط زیباجنیدی  | 

اوخط بریل یادمی داد.....

ترانه های زیباغمگین شایسته ی گریستن!

دلنوشته های احساساتی، صداقت باران، چشمان زیبای درشت

یک خاطره، اشک های بی پناه،خنده های نجیب،کوچه باغ درندشت

من ویک صفحه ی روزنامه ی محلی متن خبردلم راآتش می زند:

«آموزش خط بریل برای نابینایان»

خدای من!این همان دخترزیباروی چشم عسلی نازنین من است که روزی درحیاط مدرسه کنارمن آمددلم رالرزاندوگذشت....

اکنون خط بریل رایادگرفته وآموزش می دهد!

امیدواری اومرابه فکرمی اندازد چقدرنابینایی اودربینایی ماموثراست اورا روشن دل نخواهم خواند چون ماانسانها نیازبه روشن دلی داریم راه رابه مانشان دهد دوباره تیترروزنامه ی محلی رامی خوانم:

آموزش خط بریل... شماره تلفن رانگاه می کنم چندنفرشماره داده اند یعنی خانواده ی اوهستند یادوستان یاخویشاوندان؟!

دلم به سمت گلهای عشق می رود می خواهم عاشقانه زندگی راببینم ببویم درک کنم وعاشق بمیرم!

نگاهش رافراموش نکرده ام وصدایش را،چقدرزیبابود راستی هم چشم حسد، نظربد،عجب گلی رااین گونه به دنیای سیاهی وظلمت  فروبرد تا اکنون گلی شکوفابرای آموزش آموخته هایش باشد....

گل زیبارویم!دردلت چه می گذردوقتی شب به صبح می رسد و توازخواب برمی خیزی وبه دنیای انسانهای ناشکروبی محبت سرک می کشی در دلت به آنهاچه می گویی؟!

خدایادروقت نمازاین بارالحمدلله راباتمام وجودم می گویم بادل واحساسم توراسپاس می گویم که نعمت بینایی رابه من بخشیدی من این روحیه ی والاراندارم که باخط دیگری بنویسم....

(بغض گلویم رامی گیرد...)

خدایامن طاقت یک لحظه نابینایی راندارم چگونه اوصبرکردواین خط راآموخت درحالی که بیشتراز18بهارزیباراپشت سرننهاده بود چه کشید؟! خانواده اش چه کشیدند؟! زندگی اش چگونه فصل هارادرنوردید؟!

خدایانعمت هایی به من داده ای که سعدی شیرازی ازمدتهاسال پیش در مقدمه ی کتابش این گونه ستوده است:

منت خدای راعزوجل آری خداوندبرمامنت حیات بخشیدوبه بعضی نه!که به شکراندرش مزیدنعمت است شکرگذارباشیم: نعمت وروزی فراوان می بخشدوناسپاس نباشیم زیرا:

باتدبیروحکمت وسیاست می نگردیابازپس می گیرد

آری خداوند نعمتهای زیادمی بخشدوگاه انسانهاراعجیب الخلقه می آفریندتابیندیشیم وعبادت نیکوبه جای آوریم؛

برهرنعمتی شکری واجب پس هرنفسی که فرومی رودممد حیات است 3تا4دقیقه نفس نکشیم مرده ایم! وچون برمی آیدمفرح ذات وخدانکندنفس یک نفردربازدم مشکل داشته باشد!سرفه امانش رامی گیرد....

پس درهرنفسی دونعمت موجوداست نعمت زیستن نعمت این که هوای زندگی بخش رادرزمین به وسیله ی تنفس استشمام می کنیم وبرهرنعمتی شکری واجب وتوان سجده کردن راداریم!

اکنون دانشمندان ثابت کرده اندسجده ای که مسلمانان به سمت قبله انجام می دهندبرای آرامش بخشیدن وتخلیه ی فشارهای وارده از(مسائل روحی روانی وعوامل پیچیده ی بیماریهای ناشناخته)مفیدوموثراست

یعنی غیر مسلمانهاهم بدنیست به سمت قبله سرشان راروی زمین بگذارندتا از فشار وناراحتی وهزارویک دردوبلای بی درمان راحت شوند!

خدایاشکرکه مسلمانیم وخدایی چون توداریم!

*********************************

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 16:21  توسط زیباجنیدی  |